تو که نیستی

تو که نیستی زمان کش می آید، ساعت کش می آید، تمام طرحهای سالوادور دالی کش می آید

تو که نیستی زمین کش می آید، دریا کش می آید، از آن دورها گرفته تا همین حوالی، هزاران موج سرکش می آید

تو که نیستی خیال کش می آید، آرزوی محال کش می آید، در نمازم طره زلف پریشان تو با کش می آید

تو که نیستی حواس کش می آید، نشئگی کش می آید، نمی دانم شاید عطر تن توست که از هواکش می آید

تو که نیستی فیزیک کش می آید، ژئوفیزیک کش می آید، باد تند شرقی از جانب مراکش می آید

تو که نیستی مرز کش می آید، صدا کش می آید، از آسمان امن اینجا هزاران تیر و ترکش می آید

تو که نیستی زمین کش می آید، زمان کش می آید، به جز دل تنگ من در سینه تمام هستی کش می آید

تو که نیستی کلام کش می آید، حرف کش می آید، از میان شعرهای حافظ عاشقی شیوه رندان بلا کش می آید

دستی بر آتش

تا چهارده سال پیش فکر می کردم مردن آدمی مثل بستن شیر آب است. آب قطع می‌شود وتمام. دستی می‌آید از غیب کلید را فشار می دهد، چراغ خاموش می‌شود و تمام. اتاق تاریک می‌شود. تاریک تاریک. تا اینکه پسر عمه‌ام فوت شد. اواخر اسفند 80 بود. بماند که هنوز که هنوزه نمی‌دانم کدام دست بود که نلرزید. که چراغ زندگی‌اش را در دیار غربت خاموش کرد. دست خالی و بی‌همدرد خودش یا دست غیب. پیش از آن فکر می‌کردم آدمی وقتی می‌میرد تمام می‌شود، بسان آب درون لوله پس از بستن شیر. غافل از آنکه آن شیر که بستی گاهی چکه می‌کند، زار می‌زند، فریاد می‌کشد و خواب شیرین شبت را می‌گیرد. بعد از مرگ پسر عمه‌ام فرسنگها دور از خانه و خانواده فهمیدم مرگ آدمی همچون خاموش کردن چراغ نیست. مرگ آدمی به انفجار نارنجک می‌ماند. پر از ترکش است. مهیب و دهشتناک و غریب. و هرچه به او نزدیک‌تر احتمال برخورد ترکش بیشتر. چه بسا مرگ‌های تدریجی و زجرآوری که پس از از انفجار نارنجک رخ می‌دهد.

تا دو سال پیش تصور می‌کردم آدمی یک بار می‌میرد و تمام. بی‌خبر از اینکه گاهی یک نگاه، یک صدا، یک سکوت، یک کلام، یک بو، یک لمس کوچک، یک لحظه، یک آن آدمی را بی‌رحمانه به کام مرگ می‌کشاند. و این اتفاق‌ها، این رخدادهای بیشتر ناگهانی در طول زندگی هرکس چندین و چند بار صورت می‌پذیرند. در این دو سه سال گذشته من به شخصه چندین و چند بار مرده‌ام. وقتی خبر مرگ یکی از عزیزانم را دادند. یا خبر فوت دوستی که تنها یک سال بعد از بهبودی سرطانش ما را با خاطرات کم اما دوست داشتنی‌اش تنها گذاشت. گاهی یک ترکش کوچک در سرت جا خوش می‌کند و تا آخر عمر دست و بالت را می‌بندد. براستی که مرگ چیز غریبی است. غریب و دور. از این نظر که حتی اگر باورش کنی هم همچنان دور است و ناملموس.

تا یک سال و نیم پیش می‌پنداشتم مرگ غریب‌ترین رخداد زندگی است. می‌گفتم مرگ جهان بینی آدم را عوض می‌کند. هنوز هم می‌گویم اما....

از روزهای خوب بهاری بود. از آن روزهای بارانی آفتابی. کارمند بانک بعد از توضیحات مفصلی که در مورد حساب داد شروع کرد به پرسیدن اطلاعات شخصی نیکان. تا اینکه آن لحظه فرا رسید. نام پدر. نمی‌دانم چقدر طول کشید و کارمند بانک چند بار نام پدر را از من پرسید تا به خودم آمدم. من پدر بودم. پدر. از آن پس بود که فهمیدم با تولد هر انسان، فقط یک انسان متولد نمی‌شود، که چندین و چند انسان متولد می‌شوند. یک پدر ی مادر متولد می‌شود. یک زندگی جدید متولد می‌شود. یادم آمد تولدهای دیگری هم داشته‌ام. روز تولد نیکان تولد دیگر من بود. و هزاران هزار تولد دیگر. آدمی تا پدر نشود پی به ماهیت و احساس پدرش نمی‌برد. آدمی تا مادر نشود هر چقدر هم تلاش کند حتی به شناخت وجود مادر نزدیک نمی‌شود، چه رسد به درک آن.  بعد از آن بود که فهمیدم تولد همچون آتش است در یک روز سرد زمستانی. پر شور و پر حرارت و عجیب. بعضی چیزها را باید نه دید، نه شنید، نه خواند. بعضی چیزها را باید فقط و فقط زندگی کرد. تولد یا مرگ، نمی‌دانم کدامیک غریب‌تر و یا عجیب‌ترند اما وجه اشتراکشان را می‌دانم. امید. امید آخرین چیزی است که می‌میرد و اولین چیزی است که متولد می‌شود. 

ادبیات 2

من چهار سال تمام هزار و یکشب را بجای ورق زدن قدم زدم. به مدد جمهوری از آزادی دور می شدم و هزار و یکشب را قدم می زدم. چه هزار و یکشب ها و چه قصه ها که با دوستان به سر شد. و گاهی هم به سر نشد. آزادی، جمهوری، حوض نخعی، آندو و هزار و یکشب. البته تمام این ها را مدیون بخت بلندمان بودیم. باید بخت بلندی می داشتی که جان سالم به در می بردی. چه ابوذروار از ابوذر گذشتیم. زنده و سالم. ترم اول را هرگز فراموش نمی کنم. 6 آدم بد شانس. شاید هم با شانسی معمولی سر در دانشگاه را سیاه کردند. نیامده رفتند. چه داستانها و قصه ها که با دیگران به پایان نرساندیم و رساندیم. و بعد از چهار سال قدم زدن، ورق زدن و یا شاید قلم زدن به شیراز برگشتم. به همان جای اول. به زندگی حول ادبیات. و این بار اتفاق عظیم تری رخ داد. پس از دیدن یک رفیق یک برادر یه دوست هم قدم شدیم. هم گام. در راه شناخت ملاصدرا و ...  

ادبیات 1

ادبیات یکی از نقاط عطف زندگی من بوده است. از بچگی برای رسیدن به حافظ از ادبیات عبور کرده ام و برای رسیدن به ادبیات از حافظ. بیخود نیست خانه پدری ام هیچگاه از ادبیات دور نبوده است. پدرم همیشه شعری در چنته داشته است و من برای رسیدن به مدرسه از ادبیات گذشته ام و از حافظ. اینها را همه نمی فهمند. فقط کسانی می فهمند که اهل شیراز باشند به ویژه بچه پایین شهر. بچه باسکول حاجی قنبر، کلبه و یا پایین تر مثل کانادا یا جاده کفترک. باید نیمی از زندگی ات را حوالی ادبیات گذرانده باشی تا بفهمی چه می گویم. زور نزن نمی فهمی. گفتم که باید بچه ی شیراز باشی تا بفهمی چطور ادبیات به یکی از نقاط عطف زندگی بدل می شود. وقتی برای دانستن آینده ات، نتیجه کنکورت مجبور بودی به ادبیات رجوع کنی. 

قسمت اول

یادم نیست چند ماه شد ولی مدت کمی نبود. شاید نزدیک به 2 ماه می رفتیم کتابخانه دانشگاه ادبیات. می رفتیم مثلا برای کنکور بخوانیم. نمی دانم چرا ولی همه اش یادم به شرق بنفشه می افتد. به مندنی پور و آن قصه اش. مسءول کتابخانه که به کارت ورود گیر داد به چند متر آن طرف تر منتقل شدیم. باغ ملی جای مناسبی بود برای درس نخواندن. از آدمهای عجیب غریبش که بگذریم از پلی استیشن که تازه ظهور کرده بود نمی شد گذشت. بازی اول را که می بردم بیچاره می شدم. باید اینقدر بازی می کردم که ببازم. محمد دست بردار نبود. از بد روزگار من هم کوتاه بیا نبودم. انتخاب رشته دانشگاه آزاد را هرگز فراموش نمی کنم. وقتی من و محمد و حسن به عشق سفر و خوشی یک هفته بعد از کنکور سراسری، انتخاب اولمان را زدیم تهران. به خیال خودمان قبولی مان در سراسری حتمی بود و فقط از سر خوشی دفترچه دانشگاه آزاد را گرفته بودیم. نتایج را که زدند من با شانس خوبی که آورده بودم انتخاب ششم دانشگاه آزاد قبول شدم. صبح روز نتایج خواب دیدم رتبه سراسری ام 23 شده. خنده ام گرفت از خواب پریدم. حق داشتم بخندم. با گندی که روز کنکور زده بودم و آن همه استرس اصلا احتمال قبولی نمی دادم. از صبح با ناامیدی به سراغ ادبیات رفتم و آن دکه منحوس. روزنامه را که گرفتم، نه، روزنامه ای نگرفتم. یعنی وقتی اسمی از من در آن نبود چرا باید می گرفتم. رتبه ام شده بود 23000. چند روز بعد تلفنی نتیجه دانشگاه آزاد را پرسیدم. نمی توانستم تحمل کنم. قبول شده بودم. همان رشته ای که می خواستم. مهندسی مکانیک ولی دانشگاه آزاد. پدرم که شنید ناراحت شد. گفت پول دانشگاه ندارد. به همین راحتی. باید می رفتم خدمت. داشتم خودم را از نظر ذهنی آماده می کردم. از ناراحتی نمی دانستم چه کنم. خواهر بزرگم آمد. خبر را شنید. یادم نیست چه شد. دو هفته بعد رفتم دانشگاه آزاد ثبت نام کردم. این اولین مینیمم بود حول ادبیات. 

ساده مثل زندگی

مثل برداشتن عینک آفتابی در راه برگشت است. خارج رفتن و زندگی کردن در خارج را می گویم. نمی توانی بگویی کدام بهتر است، دیدن مناظر با عینک آفتابی یا بدون آن. از طرفی برای سلامتی چشمت باید عینک بزنی از طرف دیگر دیدن اطراف با رنگ و طیف واقعی چیز دیگری است. گاهی بعد از برداشتن عینک انگار نفس تازه ای می کشی و به خودت می گویی کاش از همان اول، اول اول، موقع رفتن حتی، عینک نزده بودی. گاهی هم به محض برداشتن عینک اذیت می شوی. آفتاب چشمت را می زند. یا شاید هم حالا که به عینک عادت کرده ای دوست نداری بدون آن سر کنی. به هر حال در هر دو صورت کمی بر می گردی عقب.  در ذهنت بدون عینک به تمام صحنه های رفت نگاه می کنی. ولی چیزی پیدا نیست. مگر ذهن آدم چقدر جا دارد. ولی به این نکته می رسی که یک حرکت ساده چقدر تاثیر بزرگی در  دیدنت و در نتیجه زندگی ات داشته. خلاصه اینکه سرت را درد نیاورم از وقتی آمده ام اینجا چیزی از من تغییر نکرده ولی گاهی چیزهای ساده تمام تفکراتت را قلقلک می دهد. مثلا همین روزهای هفته. اینجا نه تنها کسی از شنبه ها بدش نمی آید بلکه همه عاشق شنبه ها هستند. هیچ خواننده ای شنبه روز بدی بود نمی خواند چون هیچ شاعری از بدیهای شنبه نمی گوید. غروب جمعه ها غم انگیز نیست. اصلا همه از اول هفته چشم انتظار غروب جمعه اند.  اینجا مجبوری به زمان اهمیت بیشتری بدهی. بهتر است ساعت دقیق تر ی به مچت ببندی. همین تغییرهای ساده زندگی ات را متحول می کند. ولی راستش را بخواهی باید تجربه اش کنی. توصیفش خیلی به کارت نمی آید. مثل وقتی که بدون عینک می رویم بیرون و سر ظهر بر می گردیم خانه. احساس می کنی جایی را نمی بینی، بینایی ات را از دست داده ای. ولی فضای خانه هیچ وقت از یادت نمی رود. کورمال کورمال وارد می شوی و چاره اش همان زمان است. این زمان لعنتی دوست داشتنی.

اولین نامه

راستش از این به بعد برای اینکه نوشتن در اینجا فراموش نشود شروع می کنم به نامه نوشتن. به آدمهای ناشناس. یا به خانمم یا به گل پسر 13 ماهه ام. به هرکسی که اینجا را می خواند. 

اینجا آسمان به زمین نزدیک تر است. انگار دستت را دراز کنی می توانی ابرها را بگیری. ولی خب همچنان آسمان آبی است. راستش در این مدت که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد. بهترینشان تولد پسرم بود . آقا نیکان. و پذیرشم در دانشگاه بعنوان دکترا. دانشگاهی در آنکارا. و شاید بدترینش مرگ دو تن از بهترینها. و بعد از آن هم پارگی رباط صلیبی و مینیسک پا. به هر حال الان اینجا هستم، آنکارا. فرسنگها دورتر از شیراز. شاید هم خیلی نزدیک. از آمدنم به اینجا تداعی ها و مرور خاطراتم خیلی بیشتر شده. استکان چایی دستم می گیرم در زمان سفر می کنم. سبزی می بینم روحم پرواز می کند به سالهای دور حتی گاهی به آینده. خلاصه اینکه تداعی های جالبی صورت می گیرد که در نامه های بعدی بیشتر در موردشان می نویسم. فعلا تا بعد...

رد شدن از صندلي

به گفته دوستان و به خواست دروني خودم سعي مي كنم دوباره به نمايش داستان هايم در اينجا بپردازم. اين يكي از داستانهاي اخيرم در يك سال گذشته است. مثل هميشه نظرات ارزشمندتان را از من دريغ نكنيد. ممنون.


رد شدن از صندلي

سر شب بود. خواب و بیدار بودم که تلفن زنگ ‌خورد. ترسی عجیب تمام تنم را گرفت. تنم خیس عرق شد. خانه تاریک بود ولی مسیر تلفن مشخص بود. با خودم فکر ‌کردم در همه سال‌های زندگی‌ام هیچ‌وقت هیچ‌کس این موقع با من تماس نگرفته بود. این دقیقن همان چیزی بود که منتظرش بودم. یک اتفاق عجیب. می‌دانستم. همیشه چیزی شبیه این یا حتی جالب‌تر در ذهنم بود. همیشه همین طور است وقتی از جایی می‌روی آباد می‌شود. وقتی تمام می‌کنی چیزهای خوب آغاز می‌شود. همیشه خوشبختی، راحتی، آرامش و تمام چيزهاي شگفت‌انگيز جایی اتفاق می‌افتند که تو بودی، درست بعد از رفتنت.

هیچکس مردنم را نفهمیده بود. حدسش را مي‌زدم. انتظاری هم نداشتم فقط دوست داشتم بدانم اولین اتفاق عجیبی که بعد از مرگم می‌افتد چیست. همه چیز مثل سابق بود. از اوایل صبح چندین بار زنگ تلفن به صدا درآمد و گاهی هم می‌رفت روی پیغام‌گیر. و درست مثل سابق پیغام‌گیر پیغام‌ها را گلچین می‌کرد. بعضی را ثبت می‌کرد بعضی را هم نه. ...

ادامه نوشته

پادشاه مهربانی ها

به خواهر عزیزم هدی که اهل اینجا نبود.

به یاد آن عزیز، آن عزیز به دست آمده نه که از دست رفته،  که  مهربانی  هرگز  از  بین  نمی رود،  می خواهم  از این پس  میراث دار  گلش  باشم. میراث دار مهرش. باغدارش باشم نه داغدارش. باغدار گلش. باغدار مهربانی اش. به یاد او که انسانیت را بغل کرده بود می خواهم از این پس به جای پیامک زدن، حرف بزنم. بخندم و بخندانم. به جای نوشتن در فیسبوک و لایک زدن، در آغوش بگیرم، لمس کنم، بو بکشم و احساس کنم. به یاد او که خیلی ها از دست رفته می پندارنش شادی کنم، مهربانی کنم دوست داشته باشم. اصلا مگر می شود گلی بو کرد و به یاد او نیفتاد؟ مگر می شود محبتی دید و خنده زیبای او را ندید؟ مگر می شود کسی را در آغوش کشید و به یاد او نیفتاد؟

از این پس احوالپرسی می کنم. صدا می شنوم. حرف می زنم.

از این پس به یاد هدی

پادشاه مهربانی ها

کمی هم هدی گونه زندگی می کنم.

به یاد او که انسانیت را به تمامی در آغوش گرفته بود.



به باران

دلم از آن نوشتنهاي بي تكلف مي خواهد. از آن بي هوا نوشتن هاي پر از غلط. كه اگر هم خراب شد و يا حتي افتضاح دلت نمي آيد خطشان بزني يا پاكشان كني. دلت مي خواهد باد بيايد و ببردشان. ببردشان به آن دورها. و بداني و فكر كني و احساس كني هنوز چيزي غلط در ميان جهان بيكرانت هست. در آن دورها. كه نيازي ندارد به اصلاح. هماني هست كه هست. اصلا انگار وجود باد براي همين است. براي بردن چيزهايي درست، چيزهايي غلط، چيزهايي كه مي داني هرگز از بين نخواهند رفت. كه حضور دارند. مثل يك ياد، مثل يك خاطره. مثل خود باد.

شده ايم مثل بازيكنهاي بازيهاي رايانه اي. مثل شورش در خيابان. يا نينجا و سگ. مردان خشن و يا حتي كونترا يا لاك پشتهاي نينجا. شايد هم شينوبي. همانهايي كه وقتي اوضاعشان خراب مي شد دكمه جادو را مي زدند. پشت بندش يا پليس مي آمد يا آتش سرازير مي شد روي زمين و سگشان را مي فرستادند براي پاچه گيري. شده ايم مثل بازي گردانهاي آنها. مثل وقتي كه مي گذاشتيم اوضاع خراب خراب خراب كه شد دكمه جادو را مي زديم. آهاي دكمه جادو كجايي؟ شده ايم پر از توجيه جادو. پر از دليلهاي بي دليل. پر از حرف.

مثل هميشه دلم از آن دلخوشيهاي كوچك مي خواهد. از آن چايي هاي داغ و كوچك با هم بودنهايمان. از آن طالبي هاي خيس و شيرين كودكي هايمان. از آن بو كشيدنهاي ياس چشم بسته مان. از آن خيس شدنهاي توي حياط خانه مان. از آن روز مرّگيهاي سراسر خسته مان.

دلم گرفته نيست. كه اي كاش بود. دلم هيچ چيزيش نيست. كه اي كاش بود. دلم انگار خالي است. خالي خالي. دلم را خالي كرده ام. خالي خالي.

و اما ارديبهشت. ارديبهشت شيراز. در كنار بهار. در كنار هر از گاهي آمدنهاي تو. در كنار باد. در كنار همه چيزهاي گاهي خوب و گاهي بد. و چه چيزي بهتر از اين؟ ديروز يك قاچ طالبي خوردم، و چايي و دوغ كنگر و باد مي آمد و چند قطره آب پاشيد روي پايم و بوي گل و ديدن آسمان و احساس حضور و كمي دغدغه و غم. و همين شد كه اين نوشته را اينگونه تمام كردم.

هر چه دلم را خالي مي كنم باز پر مي شود از او.

عجب بركتي دارد دوست داشتنش.


اين روزها

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند