دلم از آن نوشتنهاي بي تكلف مي خواهد. از آن بي هوا نوشتن هاي پر از غلط. كه اگر هم خراب شد و يا حتي افتضاح دلت نمي آيد خطشان بزني يا پاكشان كني. دلت مي خواهد باد بيايد و ببردشان. ببردشان به آن دورها. و بداني و فكر كني و احساس كني هنوز چيزي غلط در ميان جهان بيكرانت هست. در آن دورها. كه نيازي ندارد به اصلاح. هماني هست كه هست. اصلا انگار وجود باد براي همين است. براي بردن چيزهايي درست، چيزهايي غلط، چيزهايي كه مي داني هرگز از بين نخواهند رفت. كه حضور دارند. مثل يك ياد، مثل يك خاطره. مثل خود باد.
شده ايم مثل بازيكنهاي بازيهاي رايانه اي. مثل شورش در خيابان. يا نينجا و سگ. مردان خشن و يا حتي كونترا يا لاك پشتهاي نينجا. شايد هم شينوبي. همانهايي كه وقتي اوضاعشان خراب مي شد دكمه جادو را مي زدند. پشت بندش يا پليس مي آمد يا آتش سرازير مي شد روي زمين و سگشان را مي فرستادند براي پاچه گيري. شده ايم مثل بازي گردانهاي آنها. مثل وقتي كه مي گذاشتيم اوضاع خراب خراب خراب كه شد دكمه جادو را مي زديم. آهاي دكمه جادو كجايي؟ شده ايم پر از توجيه جادو. پر از دليلهاي بي دليل. پر از حرف.
مثل هميشه دلم از آن دلخوشيهاي كوچك مي خواهد. از آن چايي هاي داغ و كوچك با هم بودنهايمان. از آن طالبي هاي خيس و شيرين كودكي هايمان. از آن بو كشيدنهاي ياس چشم بسته مان. از آن خيس شدنهاي توي حياط خانه مان. از آن روز مرّگيهاي سراسر خسته مان.
دلم گرفته نيست. كه اي كاش بود. دلم هيچ چيزيش نيست. كه اي كاش بود. دلم انگار خالي است. خالي خالي. دلم را خالي كرده ام. خالي خالي.
و اما ارديبهشت. ارديبهشت شيراز. در كنار بهار. در كنار هر از گاهي آمدنهاي تو. در كنار باد. در كنار همه چيزهاي گاهي خوب و گاهي بد. و چه چيزي بهتر از اين؟ ديروز يك قاچ طالبي خوردم، و چايي و دوغ كنگر و باد مي آمد و چند قطره آب پاشيد روي پايم و بوي گل و ديدن آسمان و احساس حضور و كمي دغدغه و غم. و همين شد كه اين نوشته را اينگونه تمام كردم.
هر چه دلم را خالي مي كنم باز پر مي شود از او.
عجب بركتي دارد دوست داشتنش.