تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

ذهن مخشوش - در سیلان بودن

پنجشنبه 26 مرداد1385

در سیلان بودن

.هوای ماشین ما مستند است یعنی با هوای بیرون فرقی ندارد.تنها فرقش در این است که وقتی ماشین حرکت میکندهوا با سرعت بیشتری بدنت را نوازش می دهد. هوا به سختی از درز وسوراخهای ماشین رد می شد و حس تکرار نشستن در ماشین را از من می دزدید.چه دزدی بجایی.درزهای ماشین زیاد بودند.درزهایی نه به بزرگی دهان پسر عمویم موقع عصبانیت.چند دقیقه ای از رسیدنمان به اغوش نه چندان باز طبیعت نمی گذشت که شروع کرد.پسر عمویم را می گویم.همچون لوله اب پر فشاری که از دست مامور اتش نشانی در رفته باشد با پرتاب واژه های مختلف به این طرف و اون طرف نارضایتی اش را از محل مورد نظر ابراز می کرد.در ان لحظه من او را همچون کشاورزی بی غل و غش می دیدم که سوار بر گاو اهن قدیمی خود شخصیت ما را شخم می زد.حتی لبخند بی ریای اطرافیان هم برای عادی نشان دادن اوضاع کافی نبود.

تازه اوضاع ارام شده بود که احساس کردم بوی بدی به دماغم می خورد.بیچاره طبیعت.اگر می دانست این تمدن و فرهنگ امروزی چه بلایی سر او خواهد اورد هرگز ان اغوش نیمه باز خود را بر روی انها باز نمی کرد.هنوز چند ساعتی نگذشته بود که سپاه بکر طبیعت مورد هجوم لشکریان بی رحم تمدن و فرهنگ قرار گرفت.طبیعت , تنها موجود زبان بسته, موجود صبوری که اگر به خشم اید هیچ کس را یارای مقاومتش نیست.

هنوز پا بر جا بود. این را از علمدار بزرگ لشکرش , درختی بزرگ به رنگ سبز با پرچمی در بالای سرش می شد فهمید.همه در فکر این بودیم که چگونه این پرچم به بالای درخت به ان بزرگی رفته است.به چشم من پرچم همچون فریادی بود که از دهان بسته درخت بر می خاست.فریادی بلند ولی بی صدا.

خاکستری,سفید و سیاه.اینها رنگهایی بودند که در فضای دور دست دیده می شد.رنگ خاکستری متعلق به کوه بود ، نه پاکی سفید را داشت ونه بالایی سیاه اما متعلق به کوه بود

کوه, نشان صلابت ایستادگی و پایداری.عامل جدایی من از زمین,واسطه نزدیکی من به خدا.

کوه, تنها سکون تکرار ناپذیر.سکونی که خود دیگران  را از حرکت باز دارد.گویی زمان متوقف شده است و او,تنها او حرکت می کند.

اما خوب که نگاه می کردی رنگهای دیگری هم پیدا بود.حاشیه بالای کوه کمی سیاه بود.کوه, این سایه افکن بزرگ زمین,اسیر سایه ابرها شده بود.ابرهای سفید و کمی بالاتر ابر های سیاه. بالاتر از سیاهی نیز رنگی بود, کمی ابی وکمی رنگ خدا.

در راه برگشت بودیم که تازه فهمیدم هیچ عکسی نگرفتم غافل از اینکه چشم, ابزار صادق انتقال حس از درون, یگانه تصویر گر دنیای بیرون,از تمام طبیعت عکس گرفته است.جاده عکسهای زیادی داشت.قتل گلهای بی گناه به دست دخترهای متمدن قابل بخشش نبود.خورشید,سردار بزرگ سپاه طبیعت به انتقام جویی از انها بر خاسته بود و همچون دیوانه ای سر و صورت انها را به زیر بار مشت و لگد گرفته بود.

صدای خنده ماشینها به جمله (( دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.)) مرا به وجد می اورد.تضاد طبقاتی زودتر از قربانیان خود به حاشیه کنار جاده رسیده بود.پیاز درجه یک کیلویی 280 تومان__پیاز کیلویی 200 تومان.

بر روی سنگی نوشته شده بود: بر محمد صلوات بفرست. فکر کردم نویسنده با ذوق ان از روی بی حوصلگی ان را در جایی گم نوشته است ولی بعد فهمیدم که نویسنده از ترس متهم شدن به جرم بی فرهنگی ان را در جایی دور نوشته است.نویسنده کهن فکر چیزی را دیده بود که انسان روشن فکر امروزی به ندرت می بیند.او فرق بین بیننده و نگاه کننده رابه خوبی رعایت کرده بود.در نظر او بیننده انسانی نیازمند بود اما نگاه کننده جستجوگری بود که نه نیاز به رنگ سبزداشت و نه محتاج چاپ درشت بود.

گرچه کوه را برای غیر قابل تصرف بودن و پسر عمویم را به جرم بی ریا بودن محکوم کردند ولی کسی دخترها را به خاطر بلند خندیدن محکوم نکرد و این تنها عدالتی بود که برپا شد.

این یکی رو سیزده بدر همین امسال نوشتم.شاید برای اینکه عادت نوشتن از یادم نره.گرچه خیلی ها این یکی رو توی بلاگ برفراز هم خونده باشند ولی لازم دونستم اینجا هم بنویسمش.


12:58 | توسط دل من |