تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

ذهن مخشوش - بلندي

سه شنبه 13 شهریور1386

بلندي

اين يك داستان غير واقعي است.

كفتار
كركس
تنها،جدا از جمع
دشت به اين وسيعي، ... عجب.
كركس اخرين تلاشش را مي كرد،بالهايش توان بالا كشيدنش را نداشت.
و كفتار همچنان به دنبال.....
باز هم كركس به فكر فرو رفت كه تاوان چه كاري را مي دهد؟تاوان غريزه اش را؟ روش زندگي اش را؟
به ياد اورد ، وقتي كه سلطان جنگل ، شير بلامنازع را اينقدر در ان بيابانهاي وسيع و در ان فصل قحطي دنبال كرد تا... .
اما اينك نوبت او بود.باز هم فكر ... چه چيزي مرا به اينجا كشاند؟
شايد بالهايم،وسيله پروازم.عامل ازادي ام؟ و حالا اين بالها... .
عجيب است.يعني هيچ بلندي اي در اينجا نبايد باشد؟اين كفتار هم عجب موجودي است.


خوب بود.اكنون مي فهميد گه قربانيانش چگونه احساسي نسبت به او داشتند.
براي فرار از خستگي به فكر هايش پناه برد. . . .

خوب است من و كفتار به هم شبيه هستيم.شايد هر دو منفورترين موجودات گروه خود باشيم.اصلا خوب شد كه جفتي ندارم.اگر داشتم بايد از هم دور مي شديم.اينقدر دور كه اين كفتار احمق هم... .
با خود فكر كرد... چرا او قرباني من نباشد؟

تلاش تلاش و باز هم تلاش ...

0:30 | توسط دل من |