تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

ذهن مخشوش

دوشنبه 10 اردیبهشت1386

نديده شدن

قسمتهايي از اخرين نوشته هايم........
اون موقع ها،يازده دوازده سالم كه بود ارزوم اين بود كه قدم بلند باشه.نه خيلي بلند كه وقتي توي خيابون راه ميرم همه نگام كنند.اينقدر بلند كه مجبور نباشم كت اول يا دوم كلاس بشينم.يا دست كم وقتي معلم از دستم عصباني ميشه جرات تنبيه كردنم رو نداشته باشه.اينقدر بلند كه هر وقت دوست داشتم به غوره هايي كه از خونه هاي مردم اويزون هست دست درازي كنم.اينقدر كه موقع دزدكي برداشتن لواشك از توي كابينتهاي اشپزخونمون صداي قيژقيژ چهار پايه حيثيت منو به مادرم نفروشه.تازه،بهانه خوبي هم بود.بهانه خوبي براي سوار ميني بوس نشدن،كرايه تاكسي از پدر گرفتن و با پاي پياده خونه اومدن.ولي حيف.حيف كه اون موقع قدم بلند نشد و تا هفده سالگي همونطور كوتوله موندم.قد كوتاه با اخلاق من سازگاري نداشت.مجبور شدم كوتاه بودنم رو با نديده شدن جبران كنم.تنها راهش همين بود.نديده شدن.نديده شدن ،ديده نشدني است كه با رندي خاصي صورت مي گيرد.مثل زماني كه در ميان جمع بزرگان خودت رو به خواب زدي و ..... .
كوتاه بودن همچين بد هم نبود.به خودم گفتم باران هر چه ريزتر نفوذش بيشتر.سرنيزه هر چه تيزتر فرو روي اش بيشتر و .........




.......... پدرم خوب مي داند كه تا نخواهم چيزي را نخواهم اموخت اما مدام به اموزشهايش ادامه مي دهد.همچون مرد با حوصله اي كه براي طوطي تغيير ناپذيرش هر روز كلمه يكساني را تكرار ميكند و هرگز انتظار شنيدن ان كلمه خاص را ندارد مدام مرا با كلمه هاي ذهن خودش اشنا مي كند.اما مي داند بالاخره روزي فرا مي رسد كه طوطي با گفتن كلمه اي ناشنيده صاحبش را به تعجب وا مي دارد.
اميخته اي از اموخته هاي من و اموزشهاي پدرم:
بي ابي ريشه سبزيجات را خشك مي كند.در حاليكه اب بيش از حد هم ريشه انها را سست مي كند.براي اب دادن به سبزيجات بايد شيلنگ اب را در جايي مناسب قرار داد.نه چنان دور كه اب كافي به انها نرسد و نه چنان نزديك كه ريشه انها را سست كند.بايد حد وسط را در نظر گرفت.
در فكر فرو مي روم.از اين كلمه چندان خوشم نمي ايد.حد وسط.به نظر من براي اينكه اين باغچه كوچك بيشتر در خور توجه باشد بايد پر بار باشد،نه منظم. بي نظمي انسان را بيشتر به فكر وا مي دارد.يعني بايد تعدادي از گياهان از پا در بيايند تا تلاش ديگران به چشم ايد؟ باز هم در فكر فرو مي روم و در ميان جوابهاي بيشمارم سوالم را گم مي كنم.




.............بچه كه بودم دوستان كمي داشتم ولي دوست داشته هايم زياد بود.به مرور ان يكي جاي خود را به ديگري داد.اولين دوستم را به خاطر دارم.شايد هم اولين نقطه مشتركمان.درخت بادام تلخي كه تحمل وزن خودش را هم نداشت.گرچه راهم را تا خانه دورتر مي كرد ولي باعث خنده زايد الوصفي مي شد كه خستگي راه برگشت را از تن من مي دزديد.هر چند وقتي يكبار يكي از بچه هاي مدرسه را همراه با دوستم تا درخت بادام پيش مي برديم.
كمي صحبت از درخت بادام و ديگر سكوت.چيزهاي خوب نيازي به تعريف ندارند.سكوت ما راه مناسبي بود براي خوشمزه نشان دادن بادامهاي تلخ.جالب تر از همه انهايي بودند كه بادام را مي خوردند ولي خم به ابرو نمي اوردند.چه فريبكاري ناشيانه اي.هر روز مزه تلخ بادام را تجربه مي كردم.شايد براي ابراز همدردي با دوستان يا شايد هم براي پايدار ساختن خاطره دوستي مان........... .






...................بخشش تنها تقسيمي است كه منجر به افزايش مي شود.خانه ما پر است از اين چيزها.پر از تقسيماتي كه از جانب مادرم صورت مي گيرد.خنده ها،گريه ها،شاديها،غمها،دلگرميها،اميدها و عشق.چيزهايي كه با تقسيم شدنشان نه تنها كم نمي شوند بلكه بيشتر مي شوند.پر بودن يعني سرشار بودن.يعني هر دو را با هم داشتن.هم شادي و هم غم*. نبود يكي ديگري را به نقصان مي كشاند.معمولا اينگونه است كه هر چيزي زياد تر باشد كمتر ديده مي شود.
بچه كه بودم براحتي از درختهاي توت بالا مي رفتم و تا مي توانستم توت مي خوردم.درختهاي توت سرشار بودند.سرشار از توت هاي رسيده و نرسيده.هر چي بالاتر مي رفتي توت هاي رسيده و درشت تري مي ديدي.بعضي از توت ها به جرم رسيدن و چشمك زدن ديده شده و خورده مي شدند.برخي هم به خاطر ديده نشدن خراب شده و نابود مي شدند.نمي دانم انها با عزم و اراده خود ديده مي شدند يا بي اختيار**.يادم هست تنها راه از بين بردن لكه هاي سياه دستت استفاده از توت هاي نرسيده بود.براي اين كار كافي بود چند توت نرسيده ،از همانهايي كه پايين درخت بودند،را در بين دستانت قرار مي دادي و به هم مي ماليدي.بدين صورت توت هاي نرسيده،بهتر بگويم توت هايي كه هرگز به چشم نمي امدند اثار توت هاي بالاي درخت و زيادي ديده شده را از بين مي بردند.جالب بود.با فهميدن اين نكته توت هاي نرسيده هم مثل توت هاي رسيده چيده مي شدند.گويي انها بي انكه به بالاي درخت بروند و رسيده شوند رسالت خود را به انجام مي رساندند.برعكس بعضي كه با وجود بالا بودن و رسيده شدن به زمين مي افتادند و زير دست و پا له مي شدند.براي همين است كه مي گويم درختهاي توت سرشار بودند.......................... .

*:مراجعه شود به پست سرشار در وبلاگ برفراز.
**:مراجعه شود به پست اختيار در وبلاگ برفراز.


10:57 | توسط دل من |