کانال
اون قدیما که بچه تربودم یه کانال نه چندان بزرگ نزدیک کوچه ما بود.یه کانال کثیف ولی دلخواه. دلخواه برای خارها،علفهای هرزه،اب گندیده،سنجاقکها،و گهگاهی هم موشهایی به بزرگی گربه. البته تابستونها من و بچه های محل هم به این گروه بی زبون اضافه می شدیم.از هر قشری بچه ای.بچه های مختلف از گروههای مختلف همگی در کنار هم در پی هدفی مشترک.اونایی که عمر بیشتری در کانال سپری کرده بودن می دونستن برای زندگی توی کانال باید حال و هوای کانال رو به خودت بگیری. گاهی ارام وساکت همچون اب گندیده یا سنجاقک بر شاخه نشسته و گاهی هم پر جنب و جوش،تیزهوش ولی خاموش.بعضیها اصلا عرضه پریدن از روی اب و ورجه وورجه کردن رو هم نداشتن چه برسه به اینکه بخوان سنجاقک بگیرن. بعضیها هم که زیادی قدر نشناس بودن سنجاقکها رو با سنگ میزدن.اونایی که تازه کار بودن دست کم روزی یه سنجاقک رو نفله می کردن.بعضیها هم می ترسیدن. منم روزای اول می ترسیدم.نمی دونستم سنجاقک رو باید از بال گرفت نه از دم.حرفه ای ها به ندرت سنجاقک رو از دم می گرفتن.اخه بعضی از سنجاقکها رو که از دم می گرفتی از پایین بر می گشتن و دستت رو گاز می گرفتن البته زیاد درد نداشت ولی ترسناک بود. بعضی از بچه ها هم که خیلی سر نترسی داشتند سنجاقکها رو نه از بال می گرفتن و نه از دم.همه وجود سنجاقک رو توی یه چشم به هم زدن مال خودشون می کردن.انگار که مگس می گرفتن.اما همگی پیرو قانون بودیم.به ندرت کسی حرف میزد.گفتم که،ما هم جزئی از اون گروه بی زبون بودیم.وقتی کسی برای سنجاقکی خیز بر می داشت دیگرون حق گرفتنش رو نداشتن.برای گرفتن سنجاقک باید رو به افتاب حرکت می کردی که مبادا سایه ات کل وجودت را به سنجاقک بفروشد.اگر کسی سعی در پروندن سنجاقکها داشت با این جمله روبرو می شد:گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف پیف.البته این رو نمی گفتن ولی منظورشون همین بود.خلاصه اینکه گرفتن سنجاقک قوانین خاص خودش را داشت.گرچه گاهی هم قانونها شکسته میشد ولی کمتر پیش میومد کسی از روی عمد این کار رو بکنه.مادرم همیشه میگه اونایی که دست و بالشون تنگ تره چشم و دلشون بازتره.این جمله در مورد اهالی کانال هم درست بود.اونایی که تازه کار بودن تا یه سنجاقک می گرفتن ازادش می کردن اخه دلشون نمیومد اذیتش کنن ولی اونایی که حرفه ای بودن،اونایی که سنجاقک بیشتری شکار می کردن،دلهای کوچکتری داشتن.شاید هم اصلا تو اون سینه لعنتیشون دل نداشتن.شنیدم برای مصلوب کردن ادما دست کم سه میخ فولادی لازم هست یا طنابهای محکمی که کار میخ فولادی رو انجام بدن اما برای بدن نحیف سنجاقکها یه سنجاق* بیشتر لازم نبود.خلاصه اونایی که حرفه ای بودن کلکسیون داشتن.سنجاقکهای مختلف با سنجاقهای مختلف.همگی به شکل صلیب روی دیوار اتاق و یا اینکه دم سنجاقک رو با نخ می بستن و تا میتونستن زجرش می دادن.به مرور منم حرفه ای شدم.دست کم روزی سه تا چهار سنجاقک سالم می گرفتم.یه روز ظهر به یکی از اون سنجاقکها یه پروانه دادم.باورم نمی شد.توی یه چشم به هم زدن بدن پروانه رو تیکه تیکه کرد و خورد.بعد از اون تا مدتها از هر چی سنجاقک بود بدم میومد.فکرش رو هم نمی کردم که اون سنجاقکهای ظریف با اون همه قشنگی پروانه ها رو تیکه تیکه کنن و بخورن.یادمه روی یه قسمتی از کانال که زیادی عریض بود یه میله باریک وجود داشت.کمکی بود برای رفتن ادمای پر دل و جرات به اونور کانال.البته قسمتهای دیگه کانال زیاد عریض نبود و میشد با یه دور خیز و یه پرش کوتاه به اونورش رسید.خلاصه اینکه بعضی از بچه ها برای نشون دادن دل و جراتشون با اویزون شدن به میله خودشون رو به اونور کانال می رسوندن.منم چندین بار این کار رو کردم ولی از اویزون شدن خوشم نمیومد.یادمه توی حیاط مدرسه ابتدایی مون یه سرسره داشتیم که بچه های کلاس چهارمی یا پنجمی به حالت ایستاده ازش پایین میومدن ولی من کلاس دوم که بودم تونستم به این موفقیت دست پیدا کنم.یه روز بعد از یه بارون شدید سرسره خیس شده بود و من خبر نداشتم.طبق معمول میخواستم وایساده پایین بیام که...خدا نصیبتون نکنه نزدیک بود با مخ بیام رو زمین.سرتون رو درد نیارم، شاید من از محدود کسانی بودم که بعدها تونستم وایساده از روی اون میله باریک خودم رو برسونم به اونور کانال.دیگه کار از کار گذشته بود.من معتاد شده بودم.معتاد سنجاقک.اگه یه روز سنجاقک نمی گرفتم استخون درد می گرفتم.حتی یادمه یه بار با سنگ یه سنجاقک رو زدم.یه روز یه سنجاقک خیلی حواسم رو به خودش جلب کرد.سنجاقکهای کانال ما یا قرمز بودن یا سبز ولی این یکی با بقیشون فرق میکرد.راه راه سبز و زرد.درست اخرین لحظه که اومدم بگیرمش ...ای نامرد. یکی از دوستام با سنگ زدش.حیف شد،رنگ خاصش باعث مرگش شد.بعدها فهمیدم سنجاقکهای متفاوت زیاد خوب نیستن.اخه همه قشری رو به سمت خودشون می کشن،هم حرفه ای ها و هم..... .یه روز دست به کار بزرگی زدم.هیچ سنجاقکی شکار نکردم.حالا دیگه من معتاد نبودم ولی بدتر... .من اسیر شده بودم.اسیر سنجاقکها.حتی بعضی وقتها سنجاقکها رو از دست مزاحمها می پروندم.کمتر کسی از من شکایت می کرد اخه هم حرفه ای بودم و هم سر نترسی داشتم.بعد از یه عمر شکار کردن سنجاقک تازه فهمیده بودم که ما شکار هستیم نه شکارچی.سنجاقکها شکارچیان بیرحمی بودن.نه از ما میگذشتن و نه از پروانه ها.جالب بود ما شکارهایی بودیم که به سمت شکارچی حرکت می کردیم.حالا دیگه منم شکار شده بودم.شکار یه سنجاقک.سنجاقکی که حرف دلم رو می فهمید.هر وقت میرفتم بودش.وقتی غمگین بودم روی یه شاخه نشسته بود و به من نگاه میکرد و وقتی هم شاد بودم مثل من پر جنب و جوش بود.خیالم از بقیه بچه هاراحت بود اخه نه رنگ خاصی داشت و نه شکل متفاوتی.اون فقط باب میل من بود.با این وجود بازم اون ته تهای دلم می لرزید.میخواستم هر چه زودتر صاحبش بشم.میخواستم فقط مال من باشه.
من سنجاقک محبوبم رو پیدا کردم.تمام قوانین کانال رو بلدم.اصول رو مو به مو رعایت میکنم.ارام و ساکت حرکت میکنم.میدونم بعضی از سنجاقکها حس بویایی خوبی دارن شاید هم بوی عرق تن من زیادی مطبوع هست ولی این مشکل هم قابل حل هست.رو به افتاب و در خلاف جهت باد حرکت میکنم.بالاخره روز موعود فرا رسیده.من دارم به محبوبم میرسم.دستم رو می برم جلو تابالهاشو اروم بگیرم.نه،اون نباید اون موقع می فهمید.انگار دلامون یکی بود.بالهاشو کامل نگرفتم. من داد میزنم: اروم ..کاریت ندارم... اروم......تا میام بالهاشو ول کنم میپره.من بازم داد میزنم ....نپر....... کار از کار میگذره.دو تا از بالهاش تو دستم مونده. سنجاقک رو زمین می افته و من هم.تو فکرم که میتونه با دوتا بال هم بپره؟
باز هم همون فکرای مسخره.خدا رو شکر که واقعیت نیست.اوناهاش هنوز هستش.باز هم نشسته روی اون شاخه و داره منو نگاه میکنه.انگار که می فهمه من دارم چه فکری میکنم.روزها از پشت روزها گذشتن ولی من اون سنجاقک رو نگرفتم.الان سالهاست که اون کانال پر شده ولی نمیدونم اگه دوباره اون سنجاقک رو ببینم می گیرمش یا باز هم میشینم نگاش میکنم.
*:سوزن ته گرد
11:35 | توسط دل من
|