تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

ذهن مخشوش

دوشنبه 29 خرداد1385

تفاوت قانون بجایی است

دم دمای عصر بود و اسمان ارام ارام داشت به زردی میگرایید. افتاب پرستی نفرین کنان در جنگل قدم می زد و به دنبال مگس می گشت. او متنفر بود،متنفر از افتاب،گرچه خوب می دانست که افتاب روشنی بخش اوهام است.گرچه خوب می دانست افتاب جلا دهنده عنصر واقعیت است ولی از افتاب متنفر بود. گرچه ((افتاب امد دلیل افتاب )) را به خوبی از بر کرده بود ولی همچنان از افتاب متنفر بود. اری افتاب پرست افتاب را دوست نداشت،روشنی را دوست نداشت گرچه از تاریکی هم چندان دل خوشی نداشت ولی معتقد بود در تاریکی تاریکی ها پیدا نیست.او می دانست که در تاریکی شرمندگی پیدا نیست. می دانست که در تاریکی هیچکس شرمنده روشنی نیست.او خوب می دانست که در شب (( عالم محضر خداست)) چندان عرف نیست.او می دانست که در تاریکی جرمها چندان جرم نیست. او خوب می دانست که در شب مجرم از گناهش چندان اگاه نیست. او خوب می دانست که در تاریکی نگاه مبهم واقعیت در صورت معصوم بچه ها پیدا نیست. او می دانست که روشنی مدیون تاریکی است. او می دانست که تفاوت قانون بجایی است.او می دانست که خورشید شرمنده این همه روشن است. او می دانست ترس از تاریکی روشنی بخش این همه الودگی است.او می دانست در شب هیچکس حاضر به شنا در دریا نیست.او می دانست که در شب دریا هم طوفانی است.او خوب می دانست که بالاتر از سیاهی رنگی نیست.او می دانست حداقل در تاریکی دو رنگی نیست.او همیشه ارزو داشت باران می امد،نه او همیشه ارزو داشت باران سیاه می امد.اره باران سیاه،حداقل اینجوری همه یکرنگ می شدند.او می دانست اگر افتاب نبود دریا همیشه طوفانی بود. او می دانست اگر افتاب نبود دو رنگی ها پیدا نبود.او می دانست اگر افتاب نبود استتار معنی نداشت.او می دانست افتاب بزرگترین دشمن دشمنان او بود.او می دانست اگر دو رنگی نبود یک رنگی معنی نداشت.او خوب می دانست بعضی وقتها دو رنگی لازم بود.او می دانست اگر جرمی در شب صورت می گرفت پشت ان بهانه ای بود ، بهانه ای به نام تاریکی ولی افسوس افسوس که در روز همین یک بهانه هم نبود.افتاب پرست همچنان می رفت و زمین و زمانه را نفرین می کرد.اخه مگر او چه گناهی کرده بود که افتاب هفت رنگ بود.اخ مگر او چه گناهی کرده بود که زندگیش بسته به ظاهرش بود.اخه مگر او چه گناهی کرده بود که ظاهرش گویای همه چیز نبود.دیگه هوا داشت تاریک می شد که افتاب پرست اخرین مگس را هم شکار کرد و با خود گفت کاش انسانها می دانستند این مگسها چقدر خوشمزه اند.ای کاش دل ادمها یک رنگ بود.ای کاش به جای این همه احترام، محبت بود.ای کاش چتری وجود نداشت.کاش دریا همیشه طوفانی بود.ای کاش بدنها همه شیشه ای بود هرچه در درون بود بیرون بود.ای کاش چشمها ایینه بود.ای کاش ریا اصلا نبود.ای کاش راستی زبان رایج دنیا بود.ای کاش زمین قفس نبود.ای کاش عزراییل همه جا پیدا بود.ای کاش تنهایی تنها بود.ای کاش می شد موج پر تلاطم باطن را به دریای صاف و بی چین و چروک ظاهر نفروخت........

هوا کاملا تاریک شده بود که افتاب پرست هم همچون مگسها در تاریکی شب گم شد.

  باید بگم اسم این یکی رو به سختی میشه گذاشت داستان.بیشتر بازی با جملات هست ولی باور کنید هر کدومش در بر گیرنده مبحث عظیمی هست که.....خوب البته این نظر منه.این یکی رو ابان ۸۱ نوشتم.خودم توی نظرات انتقاد کردم.شما بقیش رو بگید. 


12:29 | توسط دل من |

چهارشنبه 17 خرداد1385

هشدار

باد همچنان می وزید و ثانیه شمار می دوید.بچه های کلاس همگی در حیاط نشسته بودند.حمید هم مثل بقیه از ترس باد برگه اش را چسبیده بود و غرق درافکار بود.نیم ساعتی می شد که هنوز دست به قلم نبرده بود.موضوع انشاء زندگی بود.خوب البته برای سایر بچه ها شاید راحت ترین موضوع برای نوشتن همین بود اما برای حمید با وجود ان اشنایی قریب زندگی اسمی بیگانه بود.حمیدهمچنان ته خودکارش را می جوید و فکر می کرد.او شرمگین بود.شرمگین از پیدایش،شرمگین ازاغاز،هستی،وجود و همچنان ذهنش در پی چیزی می گشت شاید هویت یا شاید عدم.بیگمان برای اولین باربودکه اومجبور بود در مورد این مساله اینگونه فکر کند.گرچه معنی زندگی را تا اعماق وجودش احساس می کرد ولی انگار که صورت مساله را کمی عوض کرده باشند قادر به حل ان نبود.شاید مساله را نمی فهمید یا شاید تا به حال روش حل ان را حفظ کرده بودولی به هر حال این مساله باید حل می شد.گرچه در زندگی حمید بایدها و نبایدها مدام در حال تغییر بودند اما این بار مساله فرق می کرد.حمید می خواست دست کم به خودش ثابت کند که نسبت به زندگی بی خیال نبوده یا مثل بقیه بچه ها به این مساله فکر نکرده است..اخه او همیشه می خواست استثناء باشد.همیشه می خواست از دیگران جدا باشد.کمکم خشونت هم رو به خانه ذهن او اورد.در حالیکه سعی می کرد تکه پلاستیکی را که با دندانهایش از ته خودکارش بیرون کشیده بودبه بالا پرتاب کندچشمش به اسمان افتاد.شاید برای اولین بار بود که اسمان را بی معنی نمی دید.این بارملکه ذهنش به سویی دیگر پرواز کرد...((اسمان!ای کاش اسمان را همچون اولین باری که دیدم می دیدم.چقدر زیبا و دلنشین بود.چقدر جالب بود.شاید بعد از صورت مادرم زیبا ترین چیزی بود که می دیدم.اما نه،خوب که فکر می کنم می بینم از صورت مادرم هم زیباتر بود.پس چرا؟پس چرا این همه تغییر کرده در حالیکه صورت مادرم به همان زیبایی که بود مانده،حتی زیباتر هم شده.یعنی گذشت زمان اینقدر تاثیر گذار است؟ نه ،نه شاید خود اسمان تغییر کرده.ولی نه او هم تغییری نکرده.پس حتما نگاه من تغییرکرده.اخه مگر می شود نگاه کسی تغییر کند؟خوب اگر اینطور بود پس مادرم یک روز زیبا بود ویک روز زشت.ولی نه ،اگر چیزی واقعا زیبا باشد در نظر همه و از نظرهرنگاهی زیباست.اما نه، باز هم نشد.پس چرا خواهرم می گوید مادرم چندان خوشکل نیست؟خوب شاید واقعا مادرم خوشکل نیست. اما نه،او هیچ چیزی از زیبایی کم ندارد.اره،زیبایی او یک زیبایی محض است.خوب پس حتما نگاه خواهرم زیبا نیست.اره،نگاه خواهرم مثل نگاه من عاشقانه نیست.به قول سهراب،قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال.اره، درسته ،او با عشق و علاقه به مادرم نگاه نمی کند.به خاطر همین هم هست که با او مشکل دارد.ای بابا،زیبایی،فداکاری،مادر،اینها اصلا چه ربطی به موضوع انشاء داره؟ چطور نداره؟تو چی فکر می کنی؟راستی مادرم بیشتر به زندگی مدیون هست یا زندگی به مادرم؟خوب معلومه.اگر زندگی نبودکه الان نه مادری داشتم، نه پدری و نه هیچ چیز دیگری که بخواهم به ان فکر کنم.اما نه درسته که اگر زندگی نبود هیچ چیز دیگری نبود ولی اگر هم مادر نبود،خنده نبود،گریه نبود،شعور نبود،احساس نبود.عاطفه،گذشت ،ایثار نبودو زندگی پوچ و بی معنی بود.اگر مادر نبود،زندگی خانه ای بی چراغ،اسمانی بی ماه و طبیعتی بی اب بود.واقعا تو فکر می کنی صورت مادرم با زندگی هیچ ارتباطی ندارد؟خوب مگر نمی بینی؟انگار که چروکهای صورتش خلاصه ای از داستان زندگی است.خلاصه ای از رنجها،مشقتهاوسختی هاست.برقی که در چشمان او می بینی سر چشمه ای از ایمان و امید است.و خلاصه هرچه که در صورت او می بینی ایجازی زیبا از زندگی است.))

این ها جملاتی بود که حمید دردلش زمزمه می کرد.حالا دیگر تقریبا دو ساعتی می شد که او همچنان در حال بررسی جزئیات مساله بود.او خوب می دانست که تا جزئیات را به خوبی نفهمد قادر به حل اصل مساله نخواهد بود.ولی خوب از طرف دیگرقادر به مهار وقت هم نبود.پس به ناچار قلمش را برداشت و شروع به نوشتن کرد:((زندگی هشدار است،خش خش برگی در باد است،زندگی هر چه که هست وامدارلحظه ای ایثار است...)) هنوز چند جمله ای ننوشته بود که ناغافل باد برگه اش را دزدید و به هوا برد که برد.هنوز بچه ها سرگرم نوشتن بودند که معلم فریاد زد :وقت تمام. باد همچنان می وزید و ثانیه شمار می دوید....... 

 خوب بازم باید یاد اور بشم که این یکی رو هم تابستون ۸۱ نوشتم و ایرادهای زیادی داره.


8:31 | توسط دل من |

سه شنبه 9 خرداد1385

زندگی عادت نیست

صبح بود،تازه افتاب زده بود.گلهاي رنگارنگ فرش با نور افتاب شكل ديگري داشتند.پروانه اي مرتب خود را به شيشه مي كوبيد.مي خواست طراوت دنياي خويش را بر روي گلهاي فرش لمس كند ولي افسوس،او نمي دانست گلهاي روي فرش در حسرت معراجند.نمي دانست بدون نور، اب براي انها مايه تعفن است.نه او هيچ چيز نمي دانست.نمي دانست گلهاي اين ور شيشه چه ذلتي دارند،چه حسرتي به دل دارند.او نمي دانست اگر شيشه دست خورشيد را نبريده بود انها مي بريدند.او نمي دانست اگر شيشه نبود گلهاي فرش خورشيد را مي دزديدند.

پروانه همچنان خود را به شيشه مي كوبيد.اخر مگر گلهاي فرش چه گناهي كرده بودند،حال كه ديگر شب نبود حالا كه ديگر هوا افتابي بودپس چرا دست بلند افتاب به دست انها نمي رسيد.چرا صداي خواهش طبيعت به گوش انها نمي رسيد.

نه پروانه از هيچ چيز خبر نداشت.او نمي دانست زمين از پرواز متنفر است،زمين فرش را پوشش خود كرده است.نمي دانست انسان با شعور بي احساس است.نمي دانست ادمها گل را پاس نمي دارند.نمي دانست انسان دو پا گل را نمي خواهد،عطر و بوي گل را مي خواهد.او نمي دانست گلهاي طبيعي دنياي او از تب و تاب افتاده اند.ديگر نور خورشيد را نمي خواهند،باد و باران را نمي خواهند.

او نمي دانست گلهاي نادان ان ور شيشه  دست افتاب را نمي خواهند ،دست انسان را مي خواهند.نمي دانست گلهاي نادان ان ور شيشه در حسرت زندگي گلهاي محروم اين ور شيشه اند.اري گلهاي دنياي او نمي دانستنددست خداوند است كه انها را نگه داشته،نمي دانستند پله نور چقدر بلند است.نمي دانستند زندگي يك عادت نيست،نمي دانستند صداي خدا چه لذتي دارد.

افسوس،افسوس انهايي كه از پله نور بالا رفتند انها كه به خواهش طبيعت پاسخ دادند،انهايي كه لذت صداي خدا را دريافتند گرفتار دست حسود انسان شدند.

پروانه همچنان خود را به شيشه مي كوبيد و گلهاي فرش در التهاب بودند.افسوس او نمي دانست كه اين شيشه ها رحم و مروت ندارند. نمي دانست اين شيشه ها تحمل اين همه فشار و سختي را ندارند.اري او نمي دانست اين شيشه ها اجازه ورود را به هيچكس نمي دهند.نمي دانست انها حتي نور را هم عاجز خود كرده اند. اما پروانه دست بردار نبود انگار از چيزي خبر داشت.او مي دانست كه اين شيشه ها چندان هم بي رحم نيستند.او خوب مي دانست كه اين شيشه ها تنها حائلي بين ظاهر و باطن اند و تنها گناه انها اين است كه نمي دانند پروانه از همه چيز خبر دارد.نمي دانند كه گلهاي روي فرش بو مي دهند.بوي باران ،بوي نور.

پروانه همچنان خود را به شيشه مي كوبيد و گلهاي فرش در التهاب بودند.

خوب اول بايد بگم كه من اين داستان رو توي تعطيلات بین ترم سال اول دانشگاه(سال ۸۰ )نوشتم و ايرادهاي زيادي داره كه من چند تاش رو توي نظرها نوشتم بقيش رو لطف كنيد شما بنويسيد.


15:37 | توسط دل من |

سه شنبه 9 خرداد1385

اغاز

چند سال پیش،دوره دانشجویی رو میگم.برای اینکه حوصله ام سر نره یه چیزایی می نوشتم که بعضی ها بهش می گفتند داستان.گرچه هیچ وقت توی هیچکدوم از نشریه های دانشگاه ازشون استفاده نشد .خلاصه کنم میخواستم توی بلاگ یکی از دوستام بعضی از اونارو بنویسم ولی ترسیدم وبلاگ قشنگش همون خواننده هایی رو هم که داره  از دست بده.خلاصه اینجوری شد که اومدم اینجا تا بلکه با راهنمایی های شما دست نوشته هام رو اصلاح کنم.از این به بعد هر از گاهی میام اینجا و یکی از اون داستانها رو اینجا می نویسم.منتظر انتقادهای شما هستم.


13:21 | توسط دل من |