من یک برنده ام چون بزرگتر از آنم که از رنجهای خویشتن رنج ببرم. |
و ما چه بی رحمانه دل گفته های یکدیگر را همچون نوشته ای نقد می کنیم.
ــ نقطه. سر خط
ــ مامان؟ چرا برم سر خط؟ نمیشه از بقیش بنویسم؟
ــ آخه عزیزم این جمله ای که می خوام بگم جدا از اون جمله هست.
ــ خوب اگه جدا از اون هست بذار توی دیکته فردا بگو، باشه؟
ــ آخه مامان جون من که یه جمله بیشتر نگفتم!
ــ خوب من دیگه قاطی کردم بس که گفتی آن مرد اسب دارد، آن مرد داس دارد، ... . اصلا چرا اینجوریه؟
ــ چه جوریه؟
ــ یه روز میگی آن مرد اسب دارد یه روز میگی آن مرد اسب ندارد! بالاخره داره یا نداره؟
ــ عزیزم زندگی یعنی همین.
ــ یعنی چی؟
ــ یعنی یه روز داری، یه روز نداری
ــ مامان؟
ــ [ مادر به سختی نگاه متزلزلش را به دختر می بخشد ]
ــ پس چرا؟
ــ ها؟ چرا چی؟
ــ [ با دیدن چهره مادر مکث مشکوکی می کند] مامان؟
ــ دیگه چیه؟
ــ بابام مرد نیست؟
ــ یعنی چی؟ این چه حرفیه؟ آدم که به بابای خودش این حرفارو نمی زنه. بابات مرد بزرگیه.
ــ پس چرا اسب نداریم؟
ــ عزیزم هرکی اسب داشت که مرد نیست. تازه چیزای مهمتری هم تو زندگی هست که ما داریم.
ــ می دونی مامانی، شوخی کردم. ولی باهاش قهرم. چرا هر شب اینقدر دیر میاد خونه که من خوابیده باشم؟
ــ دخترم اون واسه من و تو زحمت میکشه. واسه همینم هست که میگم توی زندگی چیزهای مهمتری هست که خدا رو شکر ما داریم.
ــ مامان؟
ــ دیگه چیه؟
ــ میشه بقیه دیکته رو سر خط ننویسم؟
ــ چرا مامانی؟
ــ آخه ...
ــ آخه چی؟
ــ دفترم داره تموم میشه
ــ اوووووه، اون همه تا آخرش جا داره که.
ــ آره ولی ...
ــ ولی چی؟
ــ ولی آخرش تمرینای ریاضی رو نوشتم.
مادر اشکهای حلقه زده در چشمانش را از نگاه دختر می دزدد و با صدایی رساتر می گوید:
ــ همون که گفتم. نقطه. سر خط
ــ نه قد من بلندتره
ــ میگم قد من بلندتره
ــ نخیر، مگه کوری؟ قد من بلندتره
ــ کور خودتی.اصلا بریم از بابا بپرسیم...
ــ بابا بابا قد من بلندتره یا سامان؟
ــ خوب نمیشه دقیق بگی ولی ...
ــ اِ قبول نیس سعید پاهاشو بلند کرده.
ــ همینی که هس، تو هم اگه می تونی پاتو بلند کن.
ــ مگه مث تو دیوونم؟میرم راحت رو صندلی وای میسم.
ــ نخیر، اونجا قبول نیس.بیا پایین
ــ نمیام
ــ میگم بیا پایین
ــ نمیام
ــ نمیای نه؟
ــ نه، نمیام
ــ خیله خب .....
ــ آآآآخ، مگه مرض داری دیوونه؟
ــ دیوونه هم خودتی
ــ میزنم .. .....
ــ بسه دیگه.ببینید بچه ها، ادما اندازه مشخصی ندارن.هر روزی یه اندازه ای هستن، یه روز بزرگن،یه روز کوچیکن.این بستگی به ....
ــ به عقلشون داره.دیدی؟دیدی گفتم سامان دیوونه؟بزرگی که به قد نیس. به عقله.خوب پس من از تو بزرگترم چون نمره هام از تو بهتره...
ــ سعید یه کاری نکن به بابا بگما!
ــ مثلا چی میخوای بگی؟خوب هرچی می خوای بگو.
ــ بابا این سعید همش تو مدرسه تقلب می کنه.همین دیروز یکی از بچه ها رو که بهش تقلب نداده بود رو تا می تونست کتک زد.تازشم ،دیروز هم که دیر اومدیم خونه به خاطر سرویس نبود همش تقصیر سعید بود.اون گفت که دروغکی به مامان بگیم که سرویس مارو دیر رسونده خونه.
ــ به به به!!!
ــ بابا بابا بابا. اون ماهی گلی خوشکله یادته؟همونی که خیلی دوسش داشتی!
ــ آره بابا خوب یادمه!
ــ اون که از تنگش نپریده بود بیرون! سامان بجای غذای ماهی بهش سماق داده بود، اونم مرد.
ــ خیلی نامردی
ــ تقصیر خودته، خودت خواسی
ــ اگه مردی وایسا.... دِ واسا دیگه....
ــ بچه ها بچه ها....... من........
می خواستم بگم که........
یادتون باشه اندازه آدما بستگی به احساسشون داره.((دروغگو دروغ نمی گوید مگر به سبب حقارتی که در نفس خود احساس می کند.))*
* :سخن امام علی(ع)
ــ نه بابا.زود باش زود باش.من خر سواري مي خوام.زود باش
ــ بابايي الان اصلا حوصله ش رو ندارم بذار واسه يه وقت ديگه.
ــ نه همين الان .يا بايد خر سواري بدی يا بايد...
ــ يا بايد چي؟
ــ يا بايد خر سواري بدی.
ــ اه ول كن بابا جون
ــ إ بابايي چي شد؟چته بابايي؟من که چیزی نگفتم.
ــ هيچي بابا جون چيزيم نيست.
ــ خيله خوب بابايي اصلا خر سواري نمي خوام.خوبه؟
ــ باشه عزیزم.باشه گلم.
ــ بابايي مگه من چيكار كردم.من كه چيز بدي نگفتم.بابايي تو رو خدا بخند.از دستم ناراحت شدي؟
ــ نه عزيز دلم.فقط برو بذار بابا تنها باشه.باشه؟
ــ بابايي
ــ جون دلم
ــ مي خواي بغلت كنم؟
ــ ها؟بغل؟ .واسه چي بابایی؟
ــ اخه هر وقت من ناراحت ميشم، مامان بغلم مي كنه اينقدر اروم ميشم.خيلي كيف داره بابايي.مي خواي؟
ــ نه بابا جون.
ــ چرا بابايي
ــ اخه زشته بابا جون.
ــ چیش زشته بابایی؟
ــ بزرگ که شدی می فهمی.
ــ من هيچ وقت نمي خوام بزرگ بشم.
ــ چرا بابایی؟بده بزرگ بشي، قوي بشي، واسه خودت مردي بشي؟
ــ واسه خودم يا بقيه؟
ــ چه فرقي مي كنه بابايي .مهم اينه كه بزرگ میشی، قوي میشی ،مرد میشی. ديگه هيشكي نمي تونه بهت زور بگه.تازه مي توني مواظب منو مامان و خواهرتم باشي .بده بابايي؟
ــ نه بابايي.بابايي..
ــ جون دلم عزيزم
ــ اگه بزرگ بشم، مرد بشم، بتونم جلو حرف زور وایسم خيلي خوبه؟ يعني ديگه هيشکي اذيتم نمي كنه؟ يعني ديگه هيچ وقت ناراحت نميشم؟ يعني ديگه هيچ وقت گريه نمي كنم؟
ــ ...........
ــ بابايي من اصلا نمي خوام بزرگ بشم.من مي خوام هر وقت ناراحت شدم گريه كنم.دوست دارم هر وقت ناراحت شدم و بغض گلومو گرفت مامانم بياد بغلم كنه.اصلا بابايي...
ــ جون بابايي
ــ چرا مردا نبايد گريه كنن؟چرا هر وقت گريه مي كنم بهم ميگي :مرد كه گريه نمي كنه(با صدايي شبيه باباش)
ــ .......................
آلبوم نینوای حسین علیزاده عجب حال و هوایی دارد.گویی حسین، زمان را هم اسیر خود کرده است.اهنگ در آمد سر می رسد.من را از خواب بیدار می کند.امروز روز خوبی است،من بیدار هستم و صدای در زدن وجدانم را می شنوم.در را باز می کنم ،هیچکس نیست.بر می گردم و دوباره سوالها شروع می شوند.باز هم همان سوال همیشگی.طلایه دار سوالهای ذهنم.
خداوندا،من چه کرده ام که اینقدر مرا دوست می داری؟ چگونه است که این دوست داشتن بی حد و حصر و بی هیچ قید و بندی بر سر من می بارد. با همان طراوت همیشگی،بی هیچ تکرار و خستگی؟
اما من .........
و این کمی ترسناک است.مگر نمی گویند هر که در این بزم مقرب تر است ........پس چرا؟
می خواهم گریه کنم .نه امروز جای داد زدن و گریه کردن نیست.نه،روز خالی شدن هم نیست.امروز روز پر شدن است.غم های سر بر آورده چندان هم تلخ نیست.شیرینی خاصی دارد.اهنگهای حسین همه اینگونه اند.انسان را به فکر وا می دارند.
اهنگ های بعدی فرود و جامه دار است.باز هم در می زنند.در را باز می کنم.تنهایی است.شاید هم یکی به شکل خودم.وارد می شود.در را نمی بندد،من می بندم.دیدن او مرا به خود فرو می برد.از خودم می ترسم.چشمهایم را می بندم.از دیدن خودم شرم می کنم.صدای در می آید.چشمهایم را باز می کنم.او رفته است و در باز است...
اهنگ نغمه شرو ع شده و هنوز در باز است.......
پرور دگارا کمک کن،کمک کن در امور همیشگی غرق نشوم.
من سنجاقک محبوبم رو پیدا کردم.تمام قوانین کانال رو بلدم.اصول رو مو به مو رعایت میکنم.ارام و ساکت حرکت میکنم.میدونم بعضی از سنجاقکها حس بویایی خوبی دارن شاید هم بوی عرق تن من زیادی مطبوع هست ولی این مشکل هم قابل حل هست.رو به افتاب و در خلاف جهت باد حرکت میکنم.بالاخره روز موعود فرا رسیده.من دارم به محبوبم میرسم.دستم رو می برم جلو تابالهاشو اروم بگیرم.نه،اون نباید اون موقع می فهمید.انگار دلامون یکی بود.بالهاشو کامل نگرفتم. من داد میزنم: اروم ..کاریت ندارم... اروم......تا میام بالهاشو ول کنم میپره.من بازم داد میزنم ....نپر....... کار از کار میگذره.دو تا از بالهاش تو دستم مونده. سنجاقک رو زمین می افته و من هم.تو فکرم که میتونه با دوتا بال هم بپره؟
باز هم همون فکرای مسخره.خدا رو شکر که واقعیت نیست.اوناهاش هنوز هستش.باز هم نشسته روی اون شاخه و داره منو نگاه میکنه.انگار که می فهمه من دارم چه فکری میکنم.روزها از پشت روزها گذشتن ولی من اون سنجاقک رو نگرفتم.الان سالهاست که اون کانال پر شده ولی نمیدونم اگه دوباره اون سنجاقک رو ببینم می گیرمش یا باز هم میشینم نگاش میکنم.
*:سوزن ته گرد
تازه اوضاع ارام شده بود که احساس کردم بوی بدی به دماغم می خورد.بیچاره طبیعت.اگر می دانست این تمدن و فرهنگ امروزی چه بلایی سر او خواهد اورد هرگز ان اغوش نیمه باز خود را بر روی انها باز نمی کرد.هنوز چند ساعتی نگذشته بود که سپاه بکر طبیعت مورد هجوم لشکریان بی رحم تمدن و فرهنگ قرار گرفت.طبیعت , تنها موجود زبان بسته, موجود صبوری که اگر به خشم اید هیچ کس را یارای مقاومتش نیست.
هنوز پا بر جا بود. این را از علمدار بزرگ لشکرش , درختی بزرگ به رنگ سبز با پرچمی در بالای سرش می شد فهمید.همه در فکر این بودیم که چگونه این پرچم به بالای درخت به ان بزرگی رفته است.به چشم من پرچم همچون فریادی بود که از دهان بسته درخت بر می خاست.فریادی بلند ولی بی صدا.
خاکستری,سفید و سیاه.اینها رنگهایی بودند که در فضای دور دست دیده می شد.رنگ خاکستری متعلق به کوه بود ، نه پاکی سفید را داشت ونه بالایی سیاه اما متعلق به کوه بود
کوه, نشان صلابت ایستادگی و پایداری.عامل جدایی من از زمین,واسطه نزدیکی من به خدا.
کوه, تنها سکون تکرار ناپذیر.سکونی که خود دیگران را از حرکت باز دارد.گویی زمان متوقف شده است و او,تنها او حرکت می کند.
اما خوب که نگاه می کردی رنگهای دیگری هم پیدا بود.حاشیه بالای کوه کمی سیاه بود.کوه, این سایه افکن بزرگ زمین,اسیر سایه ابرها شده بود.ابرهای سفید و کمی بالاتر ابر های سیاه. بالاتر از سیاهی نیز رنگی بود, کمی ابی وکمی رنگ خدا.
در راه برگشت بودیم که تازه فهمیدم هیچ عکسی نگرفتم غافل از اینکه چشم, ابزار صادق انتقال حس از درون, یگانه تصویر گر دنیای بیرون,از تمام طبیعت عکس گرفته است.جاده عکسهای زیادی داشت.قتل گلهای بی گناه به دست دخترهای متمدن قابل بخشش نبود.خورشید,سردار بزرگ سپاه طبیعت به انتقام جویی از انها بر خاسته بود و همچون دیوانه ای سر و صورت انها را به زیر بار مشت و لگد گرفته بود.
صدای خنده ماشینها به جمله (( دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.)) مرا به وجد می اورد.تضاد طبقاتی زودتر از قربانیان خود به حاشیه کنار جاده رسیده بود.پیاز درجه یک کیلویی 280 تومان__پیاز کیلویی 200 تومان.
بر روی سنگی نوشته شده بود: بر محمد صلوات بفرست. فکر کردم نویسنده با ذوق ان از روی بی حوصلگی ان را در جایی گم نوشته است ولی بعد فهمیدم که نویسنده از ترس متهم شدن به جرم بی فرهنگی ان را در جایی دور نوشته است.نویسنده کهن فکر چیزی را دیده بود که انسان روشن فکر امروزی به ندرت می بیند.او فرق بین بیننده و نگاه کننده رابه خوبی رعایت کرده بود.در نظر او بیننده انسانی نیازمند بود اما نگاه کننده جستجوگری بود که نه نیاز به رنگ سبزداشت و نه محتاج چاپ درشت بود.
گرچه کوه را برای غیر قابل تصرف بودن و پسر عمویم را به جرم بی ریا بودن محکوم کردند ولی کسی دخترها را به خاطر بلند خندیدن محکوم نکرد و این تنها عدالتی بود که برپا شد.
این یکی رو سیزده بدر همین امسال نوشتم.شاید برای اینکه عادت نوشتن از یادم نره.گرچه خیلی ها این یکی رو توی بلاگ برفراز هم خونده باشند ولی لازم دونستم اینجا هم بنویسمش.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|