ذهن مخشوش
شاعر از باران مگو، بباران.
اگر لطف کردید و این داستان را خواندید، می توانید نقدهای تان را در قسمت نظرات این مطلب بنویسید.
سهراب که نور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه نور سهراب گرفت
زندگی زنده زن ما در مادر خلاصه می شویم چون مادر در ما پخش شده است. بهت گفته بودم که هر بار نظرم را در مورد رنگ کردن موهایت می پرسی چه فکری در سرم شاخه می پروراند؟ نه نگفته بودم. نگفته بودم یاد هندوانه های امروزی می افتم. هندوانه های جدید انگار که پیوندی با آناناس داشته اند. بیرونشان همانطور که بوده، هست اما درونشان زرد رنگ شده است. قشنگ است. مخصوصن اگر سوار بر اتوبوسی، چیزی از کنارشان رد شوی و یک آن چشمت به آنها بیفتد. اما می دانی به نظرم قشنگی اش موقتی است شاید برای یک لحظه، یک روز و یا دست بالا یک ماه باشد. فکرش را که می کنم می بینم همان قشنگیِ یک ماهه اش هم به خاطر رنگ قدیم هندوانه هاست. اصلن رنگ قرمزش یک چیز دیگر است. آتش می زند به جانت مخصوصن اگر خنک باشد. بگذریم... این روزها دلم گرفته است. دلم لک زده است. لک که چه عرض کنم، دلم را لک لک زده است. کاش بی آنکه بدانم، بی آنکه انتظارش را داشته باشم کاری کنی که دوستش دارم. کاش این بار که می آیی هشت کتاب را هم با خودت بیاوری. دلم سهراب می خواهد. دلم بادهای همواره می خواهد. دلم "باید امشب بروم" می خواهد. "بروم تا سر کوه" ، "بدوم تا ته دشت" می خواهد. دلم لک زده است برای خوابیدن دم صبح. نه از این خوابهای الکی تهران. از آن خوابهای جمعه صبح شیراز که قرار بوده است برویم کوه، برویم فوتبال، برویم... اصلن هرجا. دلم از آن خوابها می خواهد. از آن بی خیالی های اغواگر. از آن سرخوشی ها و سرمستی ها. نه بهار. مردم اینجا این چیزها را نمی فهمند. دلم لک زده است. برای عزیزی ام برای جدی بودنش برای در فکر فرو رفتنش برای الگو بودنش برای مصمم بودنش برای سپهر، برای آقا پرویز برای تو، برای گریه ی خنده هات برای فوتبال دیدنم، برای حرص خوردنت برای رانندگی ام، برای ترسیدنت برای شلختگی ات، برای حرص خوردنم برای عصبانی شدنت، برای خندیدنم برای نشنیدنت، برای فضولی ات برای همه چیز برای همه چیز برای همه چیزِ آنجا. راستی، داری می آیی چیزی با خودت نیاور تو که هستی همه چیز هست. به او كه ذوب كرده است در كف دست من جرم نوراني عشق را. انگار كه تو وقت باشي و عمر دراز نوح، من تو جاودانه در حركت و جامانده در دل تاريخ، من انگار كه تو روح باشي و ناخالصيهاي زندگي، تن آزاد و شناور تو، افتاده در كف رودخانه، من گويي تو چشم وجودي و پاهاي مانده از راه، من قصهي شيرين اميد تو، آرزوهاي رفته بر باد، من گويي تو شمع وجودي و ايستاده در پرتو نور، من من و كوري و اشارههاي بيهوده بر اهريمن تو درخت سبز طبيعت و ايستاده در كنار تو، من ريشه و ساقه و برگ و بر تو، وامانده در عكس تو، من تو دوشادوشِ بودن و ادعاي زندگي از من راستش را بگو تو در من زندگي كردهاي يا من
| Design By : Night Melody |

