تبليغاتX
ذهن مخشوش


ذهن مخشوش

شاعر از باران مگو، بباران.

حضور هیچِ ملایمِ من در ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ماه 90).

اگر لطف کردید و این داستان را خواندید، می توانید نقدهای تان را در قسمت نظرات این مطلب بنویسید.

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 9:42 توسط دل من| |

سهراب که نور می گرفتی همه عمر

                     دیدی که چگونه نور سهراب گرفت

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 9:38 توسط دل من| |

هنوز هم باد می آید عنوان داستان جدید من است در انجمن داستانی چوک

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 11:55 توسط دل من| |

سیگارت خاموش

   چراغ خانه ات روشن

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 9:56 توسط دل من| |

نام این مطلب را گذاشتم شهید دیوسالار تا خاطره نگهبانی دادن بر سالنی که به اسم این شهید بود را زنده کنم. دوران آموزشی را می گویم. بچه ها می گفتند دیو. هیچکس دل خوشی از آنجا نداشت. نه جای دنجی بود که نگهبانی اش را با خواب و جیم زدن بگذرانیم و نه جای شلوغی که مانع از خوابیدنمان شود. مجبور بودیم در آن هوای سرد جلوی آن سالن بایستیم و نگهبانی بدهیم. نه مجاز به خوردن بودیم و نه نشستن و نه ... خلاصه اینکه باید می ایستادیم و چشم می دوختیم که مبادا اتفاقی بیفتد. اوایل از سر بیکاری دیوار نوشته ها را می خواندم و می خندیدم. حتی خودم هم چیزهایی نوشتم اما بعدها تکراری شد و لذتش تمام. تا اینکه شروع کردم به نوشتن. نوشتن داستانی کوتاه در ذهنم. بارها و بارها جمله ها را در ذهنم عوض می کردم. گاهی پیش می آمد که در نبود قلم و کاغذ هزاران بار یک کلمه را تکرار می کردم که در ذهنم باقی بماند. به مرور با خودم قلم و کاغذ هم بردم. حتی کتاب هم بردم. خواندن کتاب ناتوردشت در آن هوای سرد بهمن ماه، ساعت 2 تا 4 یا گاهی 4 تا 6 بامداد تجربه ای بود که شاید سال ها در حسرت تکرارش بمانم. خلاصه اینکه حاصل آن فکرها و نوشته های ذهنی داستانی شد با نام "تیر چوبی سر برافراشته" که این روزها در وبلاگ انجمن داستانی چوک به نمایش درآمده. داستانی که با وجود کوتاهی اش ماندگارترین ساعت های زندگی ام را رقم زده است.

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 12:7 توسط دل من| |

"فیل صورتی من خرطوم ندارد" نام داستان جدیدی از من است که در انجمن داستانی سرو شیراز به نمایش درآمده است. خوشحال می شوم اگر از نظرهای ارزشمندتان محرومم نکنید.

نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت 11:38 توسط دل من| |

زن مثل

زندگی

زنده

زن


ما در مادر خلاصه می شویم چون

مادر در ما پخش شده است.

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 11:58 توسط دل من| |

بهت گفته بودم که هر بار نظرم را در مورد رنگ کردن موهایت می پرسی چه فکری در سرم شاخه می پروراند؟ نه نگفته بودم. نگفته بودم یاد هندوانه های امروزی می افتم. هندوانه های جدید انگار که پیوندی با آناناس داشته اند. بیرونشان همانطور که بوده، هست اما درونشان زرد رنگ شده است. قشنگ است. مخصوصن اگر سوار بر اتوبوسی، چیزی از کنارشان رد شوی و یک آن چشمت به آنها بیفتد. اما می دانی به نظرم قشنگی اش موقتی است شاید برای یک لحظه، یک روز و یا دست بالا یک ماه باشد. فکرش را که می کنم می بینم همان قشنگیِ یک ماهه اش هم به خاطر رنگ قدیم هندوانه هاست. اصلن رنگ قرمزش یک چیز دیگر است. آتش می زند به جانت مخصوصن اگر خنک باشد. بگذریم...

این روزها دلم گرفته است. دلم لک زده است. لک که چه عرض کنم، دلم را لک لک زده است. کاش بی آنکه بدانم، بی آنکه انتظارش را داشته باشم کاری کنی که دوستش دارم. کاش این بار که می آیی هشت کتاب را هم با خودت بیاوری. دلم سهراب می خواهد. دلم بادهای همواره می خواهد. دلم "باید امشب بروم" می خواهد. "بروم تا سر کوه" ، "بدوم تا ته دشت" می خواهد. دلم لک زده است برای خوابیدن دم صبح. نه از این خوابهای الکی تهران. از آن خوابهای جمعه صبح شیراز که قرار بوده است برویم کوه، برویم فوتبال، برویم... اصلن هرجا. دلم از آن خوابها می خواهد. از آن بی خیالی های اغواگر. از آن سرخوشی ها و سرمستی ها. نه بهار. مردم اینجا این چیزها را نمی فهمند.

دلم لک زده است.

برای عزیزی ام

برای جدی بودنش

برای در فکر فرو رفتنش

برای الگو بودنش

برای مصمم بودنش

برای سپهر، برای آقا پرویز

برای تو، برای گریه ی خنده هات 

برای فوتبال دیدنم، برای حرص خوردنت

برای رانندگی ام، برای ترسیدنت

برای شلختگی ات، برای حرص خوردنم

برای عصبانی شدنت، برای خندیدنم

برای نشنیدنت، برای فضولی ات

برای همه چیز برای همه چیز برای همه چیزِ آنجا.

راستی، داری می آیی چیزی با خودت نیاور

تو که هستی همه چیز هست.

نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 18:52 توسط دل من| |

به او كه ذوب كرده است در كف دست من جرم نوراني عشق را.


انگار كه تو وقت باشي و عمر دراز نوح، من

تو جاودانه در حركت و جامانده در دل تاريخ، من

 

انگار كه تو روح باشي و ناخالصي‌هاي زندگي، تن

آزاد و شناور تو، افتاده در كف رودخانه، من

 

گويي تو چشم وجودي و پاهاي مانده از راه، من

قصه‌ي شيرين اميد تو، آرزوهاي رفته بر باد، من

 

گويي تو شمع وجودي و ايستاده در پرتو نور، من

من و كوري و اشاره‌هاي بيهوده بر اهريمن

 

تو درخت سبز طبيعت و ايستاده در كنار تو، من

ريشه‌ و ساقه و برگ و بر تو، وامانده در عكس تو، من

 

تو دوشادوشِ بودن و ادعاي زندگي از من

راستش را بگو تو در من زندگي كرده‌اي يا من

نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت 0:15 توسط دل من| |

دلم لک زده است برای یک همبر فوق العاده معمولی.
نوشته شده در یکشنبه 23 آبان1389ساعت 20:59 توسط دل من| |

Design By : Night Melody