تبليغاتX
ذهن مخشوش


ذهن مخشوش

شاعر از باران مگو، بباران.

می دانی قضیه ی یک اتفاق ساده نیست. قضیه ی یک عمر دیدن و شنیدن و تحلیل و منطق و احساس است. اصلا این ها هم که نباشد باید بگویم بعضی چیزها را آدم باید خودش تجربه کند. به همین راحتی نیست که بیایم بگویم فلان طور است یا احساس عجیبی دارم. همیشه از این سوال احمقانه بدم می آمده. از اینکه می پرسند الآن چه احساسی داری. اصلا این کلمه الآن چیست؟ تا میایی درباره الآن بگویی رفته است. و دیگر نه زمان زمانِ گفته شده است و نه احساس احساسِ حس شده. اصلا احساس را که نمی شو گفت. نه، حتی نمی شود نشان داد. بگذریم.

ده ساله که شدم چیزی حالیم نشد. نمی دانم شاید در حال بازی فوتبال بودم و یا شیطنت های همان دوران. به هر حال نه احساس شعفی به من دست داد و نه چیزی در دلم پایین ریخت. فقط ده ساله شدم همین.

اواخر اردیبهشت سال 81 بود که بیست ساله شدم. دانشجو بودم و شاید پر ادعا. افتخارم این بود که سبیلم فابریک هست و دست نخورده. فکر می کردم دغدغه های خیلی خیلی زیادی دارم. مشکل این بود که دقیقا نمی داستم دغدغه ام چیست. شاید یکی از آن شب هایی که با هم خانه ای هایم بحث می کردیم و یا ورق بازی می کردیم بیست ساله شدم. اتفاقی نیفتاد. اگر افتاده بود یادم می ماند. آخر می دانی من حافظه خوبی دارم. ولی مطمئنم اگر شیراز نبودم حسرت اردیبهشتش را می خوردم.

و حالا... . انگار چند روز است این اتفاق افتاده. قبلا به خودم می گفتم اگر چهل سالگی را سن پختگی می دانند شاید بتوان سی سالگی را شروع آگاهی دانست. اما...

از چند روز پیش تا امروز احساس عجیبی داشتم. شده ام مثل پیرمردهایی که دستشان می لرزد. کاش دستم می لرزید. راحت کنم خودم را عقایدم می لرزند. دانسته هایم می لرزند. هر چه که خوانده ام و یاد گرفته ام می لرزند. حال کسی را دارم که از خواب پریده یا دچار زلزله شده.

چه اهمیت دارد که من تعریف فلان چیز در مکانیک ذرات معلق را بدانم یا نه؟ یا فلان استادم در دانشگاه شیراز شاگرد فلانی در فلان جا بوده و یا چندین بار چهره ماندگار شده. چقدر می دانم؟ ارشد مانیک را هم خواندم، چقدر می دانم؟ می خواهم بروم دکترا بخوانم؟ بروم آن ور؟ گیرم که دکترا را هم در بهترین دانشگاه گذراندم، بعدش چی؟ بعدش چقدر می دانم؟

چه اهمیت دارد به این فکر کنم که چقدر نماز قضا دارم؟ اصلا چرا نماز می خوانم؟ اصلا مذهب چیست؟ دین چیست؟ اسلام یعنی تسلیم شدن؟ تسلیم کی؟ خدایا تو هستی. می دانم که هستی. من چی؟ هستم؟ کی هستم؟ چی هستم؟ برای چی هستم؟

چه اهمیت دارد فرق فرسودگی با خستگی را بدانم؟ یا فرق نیهیلیسم و پوچ گرایی. یا چقدر کتاب خوانده باشم و یا اصلا نوشته باشم. چقدر در طبیعت گشته باشم خوب است؟ چقدر دستی را گرفته باشم خوب است؟ چقدر دلی را شاد کرده باشم خوب است؟ چقدر وجدان درد انجام دادن یا ندادن فلان کار را داشته باشم خوب است؟

این لامصب سهراب چه کرده که تا می خواهم چیزی بگویم حرفش در سرم شاخه می پروراند؟

راست می گوید.

عشق و تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس.

باید نگاه متفاوت همسرت را در روز تولدت ببینی یا خواهرت از خارج کشور زنگ بزند تولدت را تبریک بگوید و یا از طرف کسانی پیام تبریک دریافت کنی که فکرش را هم نمی کردی. باید یک سری اتفاق ها بیفتد تا بفهمی هستی. این ها همه آیت هستند. باور می کنم که نشانه هستند. نه تلقین می کنم و نه توجیه. این ها همه یقین هستند، نه تلقین. باید مثل سال های پیش ریگی از روی زمین بردارم وزن بودن را احساس کنم. سی سالگی ام مبارک. سی سالگی ام مبارک. لرزیدن و شک کردنم مبارک. به یقین رسیدنم در روزهای نه چندان دور هم مبارک.

زندگی خالی نیست، خالی نیست، خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 22:35 توسط دل من|

انگار که کسی یا چیزی مرا با خود برده است به آن دور دورها، و دیگر نیاورده است

باشد، باشد، ننمای رخت،

رو بگیر و بپوشان این صورت

ننمای رخت تا لختی بیاسایم روی تنت

روی ریگ‌های داغ کویر نبودنت

دلم عجیب گرفته است و باز نمی‌شود

پر می‌دهم سار کلامم، باز نمی‌شود

تو کدام دوری که نمی‌بینمت؟

ببین، ببین چگونه باز شده است چشمانم از دوری‌ات!

پر می‌گشاید و پر می‌کشد به آسمان بودنت

تو کدام دوری که نمی بینمت؟

باز چشمانم را ببین! نمی‌بینی؟

پر کشیده است بنشیند روی شاخه‌ات

دست‌کم مگیر، مگیر باز چشمانم را، مگیر

بگذار بپرد، پر بکشد از این تن‌های بی‌شانه‌ات

از این خاک‌های بی‌خانه‌ات، از این دریای بی‌ساحلت

از این از این...

باشد، باشد، تو راست می‌گویی، این همه آیت، من نمی‌بینمت.

تو که می‌بینی بامروّت!

باز چشمانم پر کشیده است از مَنَت

از این خلق و خوی عجیب اهریمنت

دلم عجیب گرفته است و باز نمی‌شود

پر می‌دهم سار کلامم، باز نمی‌شود

تو کدام دوری که نمی‌بینمت؟

باشد، باشد، دستم به دامانت ای بامروّت

بپوشان هر چقدر خواستی این صورت

اما

اگر دیدی، سار خسته‌ای

 پر کشیده است در آسمان بودنت

دست‌کم بگو

 با این همه آیت کدام دورم که نمی‌بینمت؟

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 11:23 توسط دل من| |

به نام او که آتش را آفرید


تو یک جهنمی بالفطره ای

از ازل

پیش از بودنت

پیش از آمدنت

پیش از در آغوش گرفتنت

تو در آغوش جهنم بوده ای

جهنمی که خودت افروختی

سرشار از آتش

پرفروغ و جان گداز

تو یک جهنمی بالفطره ای

در میان آتش و خون

در میان قلب من

تا ابد



نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:29 توسط دل من| |

حضور هیچِ ملایمِ من در ماهنامه ادبیات داستانی چوک (دی ماه 90).

اگر لطف کردید و این داستان را خواندید، می توانید نقدهای تان را در قسمت نظرات این مطلب بنویسید.

نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 9:42 توسط دل من| |

سهراب که نور می گرفتی همه عمر

                     دیدی که چگونه نور سهراب گرفت

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 9:38 توسط دل من| |

هنوز هم باد می آید عنوان داستان جدید من است در انجمن داستانی چوک

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 11:55 توسط دل من| |

سیگارت خاموش

   چراغ خانه ات روشن

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 9:56 توسط دل من| |

نام این مطلب را گذاشتم شهید دیوسالار تا خاطره نگهبانی دادن بر سالنی که به اسم این شهید بود را زنده کنم. دوران آموزشی را می گویم. بچه ها می گفتند دیو. هیچکس دل خوشی از آنجا نداشت. نه جای دنجی بود که نگهبانی اش را با خواب و جیم زدن بگذرانیم و نه جای شلوغی که مانع از خوابیدنمان شود. مجبور بودیم در آن هوای سرد جلوی آن سالن بایستیم و نگهبانی بدهیم. نه مجاز به خوردن بودیم و نه نشستن و نه ... خلاصه اینکه باید می ایستادیم و چشم می دوختیم که مبادا اتفاقی بیفتد. اوایل از سر بیکاری دیوار نوشته ها را می خواندم و می خندیدم. حتی خودم هم چیزهایی نوشتم اما بعدها تکراری شد و لذتش تمام. تا اینکه شروع کردم به نوشتن. نوشتن داستانی کوتاه در ذهنم. بارها و بارها جمله ها را در ذهنم عوض می کردم. گاهی پیش می آمد که در نبود قلم و کاغذ هزاران بار یک کلمه را تکرار می کردم که در ذهنم باقی بماند. به مرور با خودم قلم و کاغذ هم بردم. حتی کتاب هم بردم. خواندن کتاب ناتوردشت در آن هوای سرد بهمن ماه، ساعت 2 تا 4 یا گاهی 4 تا 6 بامداد تجربه ای بود که شاید سال ها در حسرت تکرارش بمانم. خلاصه اینکه حاصل آن فکرها و نوشته های ذهنی داستانی شد با نام "تیر چوبی سر برافراشته" که این روزها در وبلاگ انجمن داستانی چوک به نمایش درآمده. داستانی که با وجود کوتاهی اش ماندگارترین ساعت های زندگی ام را رقم زده است.

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 12:7 توسط دل من| |

"فیل صورتی من خرطوم ندارد" نام داستان جدیدی از من است که در انجمن داستانی سرو شیراز به نمایش درآمده است. خوشحال می شوم اگر از نظرهای ارزشمندتان محرومم نکنید.

نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت 11:38 توسط دل من| |

زن مثل

زندگی

زنده

زن


ما در مادر خلاصه می شویم چون

مادر در ما پخش شده است.

نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 11:58 توسط دل من| |

Design By : Night Melody