تبليغاتX
ذهن مخشوش
 
من یک برنده ام چون بزرگتر از آنم که از رنجهای خویشتن رنج ببرم.
 
 

و ما چه بی رحمانه دل گفته های یکدیگر را همچون نوشته ای نقد می کنیم.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 13:57  توسط دل من  | 
جمله اول را که تمام کرد با صدایی رساتر گفت:

ــ نقطه. سر خط

ــ مامان؟ چرا برم سر خط؟ نمیشه از بقیش بنویسم؟

ــ آخه عزیزم این جمله ای که می خوام بگم جدا از اون جمله هست.

ــ خوب اگه جدا از اون هست بذار توی دیکته فردا بگو، باشه؟

ــ آخه مامان جون من که یه جمله بیشتر نگفتم!

ــ خوب من دیگه قاطی کردم بس که گفتی آن مرد اسب دارد، آن مرد داس دارد، ... . اصلا چرا اینجوریه؟

ــ چه جوریه؟

ــ یه روز میگی آن مرد اسب دارد یه روز میگی آن مرد اسب ندارد! بالاخره داره یا نداره؟

ــ عزیزم زندگی یعنی همین.

ــ یعنی چی؟

ــ یعنی یه روز داری، یه روز نداری

ــ مامان؟

ــ [ مادر به سختی نگاه متزلزلش را به دختر می بخشد ]

ــ پس چرا؟

ــ ها؟ چرا چی؟

ــ [ با دیدن چهره مادر مکث مشکوکی می کند] مامان؟

ــ دیگه چیه؟

ــ بابام مرد نیست؟

ــ یعنی چی؟ این چه حرفیه؟ آدم که به بابای خودش این حرفارو نمی زنه. بابات مرد بزرگیه.

ــ پس چرا اسب نداریم؟

ــ عزیزم هرکی اسب داشت که مرد نیست. تازه چیزای مهمتری هم تو زندگی هست که ما داریم.

ــ می دونی مامانی، شوخی کردم. ولی باهاش قهرم. چرا هر شب اینقدر دیر میاد خونه که من خوابیده باشم؟

ــ دخترم اون واسه من و تو زحمت میکشه. واسه همینم هست که میگم توی زندگی چیزهای مهمتری هست که خدا رو شکر ما داریم.

ــ مامان؟

ــ دیگه چیه؟

ــ میشه بقیه دیکته رو سر خط ننویسم؟

ــ چرا مامانی؟

ــ آخه ...

ــ آخه چی؟

ــ دفترم داره تموم میشه

ــ اوووووه، اون همه تا آخرش جا داره که.

ــ آره ولی ...

ــ ولی چی؟

ــ ولی آخرش تمرینای ریاضی رو نوشتم.

مادر اشکهای حلقه زده در چشمانش را از نگاه دختر می دزدد و با صدایی رساتر می گوید:

ــ همون که گفتم. نقطه. سر خط 

  نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 0:59  توسط دل من  | 
ــ قد من بلندتره

ــ نه قد من بلندتره

ــ میگم قد من بلندتره

ــ نخیر، مگه کوری؟ قد من بلندتره

ــ کور خودتی.اصلا بریم از بابا بپرسیم...

ــ بابا بابا قد من بلندتره یا سامان؟

ــ خوب نمیشه دقیق بگی ولی ...

ــ اِ قبول نیس سعید پاهاشو بلند کرده.

ــ همینی که هس، تو هم اگه می تونی پاتو بلند کن.

ــ مگه مث تو دیوونم؟میرم راحت رو صندلی وای میسم.

ــ نخیر، اونجا قبول نیس.بیا پایین

ــ نمیام

ــ میگم بیا پایین

ــ نمیام

ــ نمیای نه؟

ــ نه، نمیام

ــ خیله خب .....

ــ آآآآخ، مگه مرض داری دیوونه؟

ــ دیوونه هم خودتی

ــ میزنم .. .....

ــ بسه دیگه.ببینید بچه ها، ادما اندازه مشخصی ندارن.هر روزی یه اندازه ای هستن، یه روز بزرگن،یه روز کوچیکن.این بستگی به ....

ــ به عقلشون داره.دیدی؟دیدی گفتم سامان دیوونه؟بزرگی که به قد نیس. به عقله.خوب پس من از تو بزرگترم چون نمره هام از تو بهتره...

ــ سعید یه کاری نکن به بابا بگما!

ــ مثلا چی میخوای بگی؟خوب هرچی می خوای بگو.

ــ بابا این سعید همش تو مدرسه تقلب می کنه.همین دیروز یکی از بچه ها رو که بهش تقلب نداده بود رو تا می تونست کتک زد.تازشم ،دیروز هم که دیر اومدیم خونه به خاطر سرویس نبود همش تقصیر سعید بود.اون گفت که دروغکی به مامان بگیم که سرویس مارو دیر رسونده خونه.

ــ به به به!!!

ــ بابا بابا بابا. اون ماهی گلی خوشکله یادته؟همونی که خیلی دوسش داشتی!

ــ آره بابا خوب یادمه!

ــ اون که از تنگش نپریده بود بیرون! سامان بجای غذای ماهی بهش سماق داده بود، اونم مرد.

ــ خیلی نامردی

ــ تقصیر خودته، خودت خواسی

ــ اگه مردی وایسا.... دِ واسا دیگه....

ــ بچه ها بچه ها....... من........

می خواستم بگم که........

 یادتون باشه اندازه آدما بستگی به احساسشون داره.((دروغگو دروغ نمی گوید مگر به سبب حقارتی که در نفس خود احساس می کند.))*

* :سخن امام علی(ع)

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 14:7  توسط دل من  | 
ــ بابايي ول كن الان وقت شوخي نيست.

ــ نه بابا.زود باش زود باش.من خر سواري مي خوام.زود باش

ــ بابايي الان اصلا حوصله ش رو ندارم بذار واسه يه وقت ديگه.

ــ نه همين الان .يا بايد خر سواري بدی يا بايد...

ــ يا بايد چي؟

ــ يا بايد خر سواري بدی.

ــ اه ول كن بابا جون

ــ إ بابايي چي شد؟چته بابايي؟من که چیزی نگفتم.

ــ هيچي بابا جون چيزيم نيست.

ــ خيله خوب بابايي اصلا خر سواري نمي خوام.خوبه؟

ــ باشه عزیزم.باشه گلم. 

ــ بابايي مگه من چيكار كردم.من كه چيز بدي نگفتم.بابايي تو رو خدا بخند.از دستم ناراحت شدي؟

ــ نه عزيز دلم.فقط برو بذار بابا تنها باشه.باشه؟

ــ بابايي

ــ جون دلم

ــ مي خواي بغلت كنم؟

ــ ها؟بغل؟ .واسه چي بابایی؟

ــ اخه هر وقت من ناراحت ميشم، مامان بغلم مي كنه اينقدر اروم ميشم.خيلي كيف داره بابايي.مي خواي؟

ــ نه بابا جون.

ــ چرا بابايي

ــ اخه زشته بابا جون.

ــ چیش زشته بابایی؟ 

ــ بزرگ که شدی می فهمی.

ــ من هيچ وقت نمي خوام بزرگ بشم.

ــ چرا بابایی؟بده بزرگ بشي، قوي بشي، واسه خودت مردي بشي؟

ــ واسه خودم يا بقيه؟

ــ چه فرقي مي كنه بابايي .مهم اينه كه بزرگ میشی، قوي میشی ،مرد میشی. ديگه هيشكي نمي تونه بهت زور بگه.تازه مي توني مواظب منو مامان و خواهرتم باشي .بده بابايي؟

ــ نه بابايي.بابايي..

ــ جون دلم عزيزم

ــ اگه بزرگ بشم، مرد بشم، بتونم جلو حرف زور وایسم خيلي خوبه؟ يعني ديگه هيشکي اذيتم نمي كنه؟ يعني ديگه هيچ وقت ناراحت نميشم؟ يعني ديگه هيچ وقت گريه نمي كنم؟

ــ ...........

ــ بابايي من اصلا نمي خوام بزرگ بشم.من مي خوام هر وقت ناراحت شدم گريه كنم.دوست دارم هر وقت ناراحت شدم و بغض گلومو گرفت مامانم بياد بغلم كنه.اصلا بابايي...

ــ جون بابايي

ــ چرا مردا نبايد گريه كنن؟چرا هر وقت گريه مي كنم بهم ميگي :مرد كه گريه نمي كنه(با صدايي شبيه باباش)

ــ .......................

  نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 21:20  توسط دل من  | 
برای دیدن و اشنا شدن با داستان بد نیست یه سری به این سایت بزنید.با داستانهای حرفه ای و تجربی زیادی اشنا میشید.بالاخره یکی از داستانهای منم به اسم ،هشدار،توی اون سایت در قسمت داستانهای تجربی به نمایش در اومد.

http://dibache.com/index.asp

  نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 9:31  توسط دل من  | 
اين يك داستان غير واقعي است.

كفتار
كركس
تنها،جدا از جمع
دشت به اين وسيعي، ... عجب.
كركس اخرين تلاشش را مي كرد،بالهايش توان بالا كشيدنش را نداشت.
و كفتار همچنان به دنبال.....
باز هم كركس به فكر فرو رفت كه تاوان چه كاري را مي دهد؟تاوان غريزه اش را؟ روش زندگي اش را؟
به ياد اورد ، وقتي كه سلطان جنگل ، شير بلامنازع را اينقدر در ان بيابانهاي وسيع و در ان فصل قحطي دنبال كرد تا... .
اما اينك نوبت او بود.باز هم فكر ... چه چيزي مرا به اينجا كشاند؟
شايد بالهايم،وسيله پروازم.عامل ازادي ام؟ و حالا اين بالها... .
عجيب است.يعني هيچ بلندي اي در اينجا نبايد باشد؟اين كفتار هم عجب موجودي است.


خوب بود.اكنون مي فهميد گه قربانيانش چگونه احساسي نسبت به او داشتند.
براي فرار از خستگي به فكر هايش پناه برد. . . .

خوب است من و كفتار به هم شبيه هستيم.شايد هر دو منفورترين موجودات گروه خود باشيم.اصلا خوب شد كه جفتي ندارم.اگر داشتم بايد از هم دور مي شديم.اينقدر دور كه اين كفتار احمق هم... .
با خود فكر كرد... چرا او قرباني من نباشد؟

تلاش تلاش و باز هم تلاش ...
  نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:30  توسط دل من  | 
قسمتهايي از اخرين نوشته هايم........
اون موقع ها،يازده دوازده سالم كه بود ارزوم اين بود كه قدم بلند باشه.نه خيلي بلند كه وقتي توي خيابون راه ميرم همه نگام كنند.اينقدر بلند كه مجبور نباشم كت اول يا دوم كلاس بشينم.يا دست كم وقتي معلم از دستم عصباني ميشه جرات تنبيه كردنم رو نداشته باشه.اينقدر بلند كه هر وقت دوست داشتم به غوره هايي كه از خونه هاي مردم اويزون هست دست درازي كنم.اينقدر كه موقع دزدكي برداشتن لواشك از توي كابينتهاي اشپزخونمون صداي قيژقيژ چهار پايه حيثيت منو به مادرم نفروشه.تازه،بهانه خوبي هم بود.بهانه خوبي براي سوار ميني بوس نشدن،كرايه تاكسي از پدر گرفتن و با پاي پياده خونه اومدن.ولي حيف.حيف كه اون موقع قدم بلند نشد و تا هفده سالگي همونطور كوتوله موندم.قد كوتاه با اخلاق من سازگاري نداشت.مجبور شدم كوتاه بودنم رو با نديده شدن جبران كنم.تنها راهش همين بود.نديده شدن.نديده شدن ،ديده نشدني است كه با رندي خاصي صورت مي گيرد.مثل زماني كه در ميان جمع بزرگان خودت رو به خواب زدي و ..... .
كوتاه بودن همچين بد هم نبود.به خودم گفتم باران هر چه ريزتر نفوذش بيشتر.سرنيزه هر چه تيزتر فرو روي اش بيشتر و .........




.......... پدرم خوب مي داند كه تا نخواهم چيزي را نخواهم اموخت اما مدام به اموزشهايش ادامه مي دهد.همچون مرد با حوصله اي كه براي طوطي تغيير ناپذيرش هر روز كلمه يكساني را تكرار ميكند و هرگز انتظار شنيدن ان كلمه خاص را ندارد مدام مرا با كلمه هاي ذهن خودش اشنا مي كند.اما مي داند بالاخره روزي فرا مي رسد كه طوطي با گفتن كلمه اي ناشنيده صاحبش را به تعجب وا مي دارد.
اميخته اي از اموخته هاي من و اموزشهاي پدرم:
بي ابي ريشه سبزيجات را خشك مي كند.در حاليكه اب بيش از حد هم ريشه انها را سست مي كند.براي اب دادن به سبزيجات بايد شيلنگ اب را در جايي مناسب قرار داد.نه چنان دور كه اب كافي به انها نرسد و نه چنان نزديك كه ريشه انها را سست كند.بايد حد وسط را در نظر گرفت.
در فكر فرو مي روم.از اين كلمه چندان خوشم نمي ايد.حد وسط.به نظر من براي اينكه اين باغچه كوچك بيشتر در خور توجه باشد بايد پر بار باشد،نه منظم. بي نظمي انسان را بيشتر به فكر وا مي دارد.يعني بايد تعدادي از گياهان از پا در بيايند تا تلاش ديگران به چشم ايد؟ باز هم در فكر فرو مي روم و در ميان جوابهاي بيشمارم سوالم را گم مي كنم.




.............بچه كه بودم دوستان كمي داشتم ولي دوست داشته هايم زياد بود.به مرور ان يكي جاي خود را به ديگري داد.اولين دوستم را به خاطر دارم.شايد هم اولين نقطه مشتركمان.درخت بادام تلخي كه تحمل وزن خودش را هم نداشت.گرچه راهم را تا خانه دورتر مي كرد ولي باعث خنده زايد الوصفي مي شد كه خستگي راه برگشت را از تن من مي دزديد.هر چند وقتي يكبار يكي از بچه هاي مدرسه را همراه با دوستم تا درخت بادام پيش مي برديم.
كمي صحبت از درخت بادام و ديگر سكوت.چيزهاي خوب نيازي به تعريف ندارند.سكوت ما راه مناسبي بود براي خوشمزه نشان دادن بادامهاي تلخ.جالب تر از همه انهايي بودند كه بادام را مي خوردند ولي خم به ابرو نمي اوردند.چه فريبكاري ناشيانه اي.هر روز مزه تلخ بادام را تجربه مي كردم.شايد براي ابراز همدردي با دوستان يا شايد هم براي پايدار ساختن خاطره دوستي مان........... .






...................بخشش تنها تقسيمي است كه منجر به افزايش مي شود.خانه ما پر است از اين چيزها.پر از تقسيماتي كه از جانب مادرم صورت مي گيرد.خنده ها،گريه ها،شاديها،غمها،دلگرميها،اميدها و عشق.چيزهايي كه با تقسيم شدنشان نه تنها كم نمي شوند بلكه بيشتر مي شوند.پر بودن يعني سرشار بودن.يعني هر دو را با هم داشتن.هم شادي و هم غم*. نبود يكي ديگري را به نقصان مي كشاند.معمولا اينگونه است كه هر چيزي زياد تر باشد كمتر ديده مي شود.
بچه كه بودم براحتي از درختهاي توت بالا مي رفتم و تا مي توانستم توت مي خوردم.درختهاي توت سرشار بودند.سرشار از توت هاي رسيده و نرسيده.هر چي بالاتر مي رفتي توت هاي رسيده و درشت تري مي ديدي.بعضي از توت ها به جرم رسيدن و چشمك زدن ديده شده و خورده مي شدند.برخي هم به خاطر ديده نشدن خراب شده و نابود مي شدند.نمي دانم انها با عزم و اراده خود ديده مي شدند يا بي اختيار**.يادم هست تنها راه از بين بردن لكه هاي سياه دستت استفاده از توت هاي نرسيده بود.براي اين كار كافي بود چند توت نرسيده ،از همانهايي كه پايين درخت بودند،را در بين دستانت قرار مي دادي و به هم مي ماليدي.بدين صورت توت هاي نرسيده،بهتر بگويم توت هايي كه هرگز به چشم نمي امدند اثار توت هاي بالاي درخت و زيادي ديده شده را از بين مي بردند.جالب بود.با فهميدن اين نكته توت هاي نرسيده هم مثل توت هاي رسيده چيده مي شدند.گويي انها بي انكه به بالاي درخت بروند و رسيده شوند رسالت خود را به انجام مي رساندند.برعكس بعضي كه با وجود بالا بودن و رسيده شدن به زمين مي افتادند و زير دست و پا له مي شدند.براي همين است كه مي گويم درختهاي توت سرشار بودند.......................... .

*:مراجعه شود به پست سرشار در وبلاگ برفراز.
**:مراجعه شود به پست اختيار در وبلاگ برفراز.

  نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 10:57  توسط دل من  | 
تا قبل از امروز زمان بر سرم می بارید.اما امروز...

آلبوم نینوای حسین علیزاده عجب حال و هوایی دارد.گویی حسین، زمان را هم اسیر خود کرده است.اهنگ در آمد سر می رسد.من را از خواب بیدار می کند.امروز روز خوبی است،من بیدار هستم و صدای در زدن وجدانم را می شنوم.در را باز می کنم ،هیچکس نیست.بر می گردم و دوباره سوالها شروع می شوند.باز هم همان سوال همیشگی.طلایه دار سوالهای ذهنم.

خداوندا،من چه کرده ام که اینقدر مرا دوست می داری؟ چگونه است که این دوست داشتن بی حد و حصر و بی هیچ قید و بندی بر سر من می بارد. با همان طراوت همیشگی،بی هیچ تکرار و خستگی؟

اما من .........

و این کمی ترسناک است.مگر نمی گویند هر که در این بزم مقرب تر است ........پس چرا؟

می خواهم گریه کنم .نه امروز جای داد زدن و گریه کردن نیست.نه،روز خالی شدن هم نیست.امروز روز پر شدن است.غم های سر بر آورده چندان هم تلخ نیست.شیرینی خاصی دارد.اهنگهای حسین همه اینگونه اند.انسان را به فکر وا می دارند.

اهنگ های بعدی فرود و جامه دار است.باز هم در می زنند.در را باز می کنم.تنهایی است.شاید هم یکی به شکل خودم.وارد می شود.در را نمی بندد،من می بندم.دیدن او مرا به خود فرو می برد.از خودم می ترسم.چشمهایم را می بندم.از دیدن خودم شرم می کنم.صدای در می آید.چشمهایم را باز می کنم.او رفته است و در باز است...

اهنگ نغمه شرو ع شده و هنوز در باز است.......

پرور دگارا کمک کن،کمک کن در امور همیشگی غرق نشوم.

  نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 13:39  توسط دل من  | 
اون قدیما که بچه تربودم یه کانال نه چندان بزرگ نزدیک کوچه ما بود.یه کانال کثیف ولی دلخواه. دلخواه برای خارها،علفهای هرزه،اب گندیده،سنجاقکها،و گهگاهی هم موشهایی به بزرگی گربه. البته تابستونها من و بچه های محل هم به این گروه بی زبون اضافه می شدیم.از هر قشری بچه ای.بچه های مختلف از گروههای مختلف همگی در کنار هم در پی هدفی مشترک.اونایی که عمر بیشتری در کانال سپری کرده بودن می دونستن برای زندگی توی کانال باید حال و هوای کانال رو به خودت بگیری. گاهی ارام وساکت همچون اب گندیده یا سنجاقک بر شاخه نشسته و گاهی هم پر جنب و جوش،تیزهوش ولی خاموش.بعضیها اصلا عرضه پریدن از روی اب و ورجه وورجه کردن رو هم نداشتن چه برسه به اینکه بخوان سنجاقک بگیرن. بعضیها هم که زیادی قدر نشناس بودن سنجاقکها رو با سنگ میزدن.اونایی که تازه کار بودن دست کم روزی یه سنجاقک رو نفله می کردن.بعضیها هم می ترسیدن. منم روزای اول می ترسیدم.نمی دونستم سنجاقک رو باید از بال گرفت نه از دم.حرفه ای ها به ندرت سنجاقک رو از دم می گرفتن.اخه بعضی از سنجاقکها رو که از دم می گرفتی از پایین بر می گشتن و دستت رو گاز می گرفتن البته زیاد درد نداشت ولی ترسناک بود. بعضی از بچه ها هم که خیلی سر نترسی داشتند سنجاقکها رو نه از بال می گرفتن و نه از دم.همه وجود سنجاقک رو توی یه چشم به هم زدن مال خودشون می کردن.انگار که مگس می گرفتن.اما همگی پیرو قانون بودیم.به ندرت کسی حرف میزد.گفتم که،ما هم جزئی از اون گروه بی زبون بودیم.وقتی کسی برای سنجاقکی خیز بر می داشت دیگرون حق گرفتنش رو نداشتن.برای گرفتن سنجاقک باید رو به افتاب حرکت می کردی که مبادا سایه ات کل وجودت را به سنجاقک بفروشد.اگر کسی سعی در پروندن سنجاقکها داشت با این جمله روبرو می شد:گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف پیف.البته این رو نمی گفتن ولی منظورشون همین بود.خلاصه اینکه گرفتن سنجاقک قوانین خاص خودش را داشت.گرچه گاهی هم قانونها شکسته میشد ولی کمتر پیش میومد کسی از روی عمد این کار رو بکنه.مادرم همیشه میگه اونایی که دست و بالشون تنگ تره چشم و دلشون بازتره.این جمله در مورد اهالی کانال هم درست بود.اونایی که تازه کار بودن تا یه سنجاقک می گرفتن ازادش می کردن اخه دلشون نمیومد اذیتش کنن ولی اونایی که حرفه ای بودن،اونایی که سنجاقک بیشتری شکار می کردن،دلهای کوچکتری داشتن.شاید هم اصلا تو اون سینه لعنتیشون دل نداشتن.شنیدم برای مصلوب کردن ادما دست کم سه میخ فولادی لازم هست یا طنابهای محکمی که کار میخ فولادی رو انجام بدن اما برای بدن نحیف سنجاقکها یه سنجاق* بیشتر لازم نبود.خلاصه اونایی که حرفه ای بودن کلکسیون داشتن.سنجاقکهای مختلف با سنجاقهای مختلف.همگی به شکل صلیب روی دیوار اتاق و یا اینکه دم سنجاقک رو با نخ می بستن و تا میتونستن زجرش می دادن.به مرور منم حرفه ای شدم.دست کم روزی سه تا چهار سنجاقک سالم می گرفتم.یه روز ظهر به یکی از اون سنجاقکها یه پروانه دادم.باورم نمی شد.توی یه چشم به هم زدن بدن پروانه رو تیکه تیکه کرد و خورد.بعد از اون تا مدتها از هر چی سنجاقک بود بدم میومد.فکرش رو هم نمی کردم که اون سنجاقکهای ظریف با اون همه قشنگی پروانه ها رو تیکه تیکه کنن و بخورن.یادمه روی یه قسمتی از کانال که زیادی عریض بود یه میله باریک وجود داشت.کمکی بود برای رفتن ادمای پر دل و جرات به اونور کانال.البته قسمتهای دیگه کانال زیاد عریض نبود و میشد با یه دور خیز و یه پرش کوتاه به اونورش رسید.خلاصه اینکه بعضی از بچه ها برای نشون دادن دل و جراتشون با اویزون شدن به میله خودشون رو به اونور کانال می رسوندن.منم چندین بار این کار رو کردم ولی از اویزون شدن خوشم نمیومد.یادمه توی حیاط مدرسه ابتدایی مون یه سرسره داشتیم که بچه های کلاس چهارمی یا پنجمی به حالت ایستاده ازش پایین میومدن ولی من کلاس دوم که بودم تونستم به این موفقیت دست پیدا کنم.یه روز بعد از یه بارون شدید سرسره خیس شده بود و من خبر نداشتم.طبق معمول میخواستم وایساده پایین بیام که...خدا نصیبتون نکنه نزدیک بود با مخ بیام رو زمین.سرتون رو درد نیارم، شاید من از محدود کسانی بودم که بعدها تونستم وایساده از روی اون میله باریک خودم رو برسونم به اونور کانال.دیگه کار از کار گذشته بود.من معتاد شده بودم.معتاد سنجاقک.اگه یه روز سنجاقک نمی گرفتم استخون درد می گرفتم.حتی یادمه یه بار با سنگ یه سنجاقک رو زدم.یه روز یه سنجاقک خیلی حواسم رو به خودش جلب کرد.سنجاقکهای کانال ما یا قرمز بودن یا سبز ولی این یکی با بقیشون فرق میکرد.راه راه سبز و زرد.درست اخرین لحظه که اومدم بگیرمش ...ای نامرد. یکی از دوستام با سنگ زدش.حیف شد،رنگ خاصش باعث مرگش شد.بعدها فهمیدم سنجاقکهای متفاوت زیاد خوب نیستن.اخه همه قشری رو به سمت خودشون می کشن،هم حرفه ای ها و هم..... .یه روز دست به کار بزرگی زدم.هیچ سنجاقکی شکار نکردم.حالا دیگه من معتاد نبودم ولی بدتر... .من اسیر شده بودم.اسیر سنجاقکها.حتی بعضی وقتها سنجاقکها رو از دست مزاحمها می پروندم.کمتر کسی از من شکایت می کرد اخه هم حرفه ای بودم و هم سر نترسی داشتم.بعد از یه عمر شکار کردن سنجاقک تازه فهمیده بودم که ما شکار هستیم نه شکارچی.سنجاقکها شکارچیان بیرحمی بودن.نه از ما میگذشتن و نه از پروانه ها.جالب بود ما شکارهایی بودیم که به سمت شکارچی حرکت می کردیم.حالا دیگه منم شکار شده بودم.شکار یه سنجاقک.سنجاقکی که حرف دلم رو می فهمید.هر وقت میرفتم بودش.وقتی غمگین بودم روی یه شاخه نشسته بود و به من نگاه میکرد و وقتی هم شاد بودم مثل من پر جنب و جوش بود.خیالم از بقیه بچه هاراحت بود اخه نه رنگ خاصی داشت و نه شکل متفاوتی.اون فقط باب میل من بود.با این وجود بازم اون ته تهای دلم می لرزید.میخواستم هر چه زودتر صاحبش بشم.میخواستم فقط مال من باشه.

من سنجاقک محبوبم رو پیدا کردم.تمام قوانین کانال رو بلدم.اصول رو مو به مو رعایت میکنم.ارام و ساکت حرکت میکنم.میدونم بعضی از سنجاقکها حس بویایی خوبی دارن شاید هم بوی عرق تن من زیادی مطبوع هست ولی این مشکل هم قابل حل هست.رو به افتاب و در خلاف جهت باد حرکت میکنم.بالاخره روز موعود فرا رسیده.من دارم به محبوبم میرسم.دستم رو می برم جلو تابالهاشو اروم بگیرم.نه،اون نباید اون موقع می فهمید.انگار دلامون یکی بود.بالهاشو کامل نگرفتم. من داد میزنم: اروم ..کاریت ندارم... اروم......تا میام بالهاشو ول کنم میپره.من بازم داد میزنم ....نپر....... کار از کار میگذره.دو تا از بالهاش تو دستم مونده. سنجاقک رو زمین می افته و من هم.تو فکرم که میتونه با دوتا بال هم بپره؟

باز هم همون فکرای مسخره.خدا رو شکر که واقعیت نیست.اوناهاش هنوز هستش.باز هم نشسته روی اون شاخه و داره منو نگاه میکنه.انگار که می فهمه  من دارم چه فکری میکنم.روزها از پشت روزها گذشتن ولی من اون سنجاقک رو نگرفتم.الان سالهاست که اون کانال پر شده ولی نمیدونم اگه دوباره اون سنجاقک رو ببینم می گیرمش یا باز هم میشینم نگاش میکنم.

*:سوزن ته گرد

  نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 11:35  توسط دل من  | 
.هوای ماشین ما مستند است یعنی با هوای بیرون فرقی ندارد.تنها فرقش در این است که وقتی ماشین حرکت میکندهوا با سرعت بیشتری بدنت را نوازش می دهد. هوا به سختی از درز وسوراخهای ماشین رد می شد و حس تکرار نشستن در ماشین را از من می دزدید.چه دزدی بجایی.درزهای ماشین زیاد بودند.درزهایی نه به بزرگی دهان پسر عمویم موقع عصبانیت.چند دقیقه ای از رسیدنمان به اغوش نه چندان باز طبیعت نمی گذشت که شروع کرد.پسر عمویم را می گویم.همچون لوله اب پر فشاری که از دست مامور اتش نشانی در رفته باشد با پرتاب واژه های مختلف به این طرف و اون طرف نارضایتی اش را از محل مورد نظر ابراز می کرد.در ان لحظه من او را همچون کشاورزی بی غل و غش می دیدم که سوار بر گاو اهن قدیمی خود شخصیت ما را شخم می زد.حتی لبخند بی ریای اطرافیان هم برای عادی نشان دادن اوضاع کافی نبود.

تازه اوضاع ارام شده بود که احساس کردم بوی بدی به دماغم می خورد.بیچاره طبیعت.اگر می دانست این تمدن و فرهنگ امروزی چه بلایی سر او خواهد اورد هرگز ان اغوش نیمه باز خود را بر روی انها باز نمی کرد.هنوز چند ساعتی نگذشته بود که سپاه بکر طبیعت مورد هجوم لشکریان بی رحم تمدن و فرهنگ قرار گرفت.طبیعت , تنها موجود زبان بسته, موجود صبوری که اگر به خشم اید هیچ کس را یارای مقاومتش نیست.

هنوز پا بر جا بود. این را از علمدار بزرگ لشکرش , درختی بزرگ به رنگ سبز با پرچمی در بالای سرش می شد فهمید.همه در فکر این بودیم که چگونه این پرچم به بالای درخت به ان بزرگی رفته است.به چشم من پرچم همچون فریادی بود که از دهان بسته درخت بر می خاست.فریادی بلند ولی بی صدا.

خاکستری,سفید و سیاه.اینها رنگهایی بودند که در فضای دور دست دیده می شد.رنگ خاکستری متعلق به کوه بود ، نه پاکی سفید را داشت ونه بالایی سیاه اما متعلق به کوه بود

کوه, نشان صلابت ایستادگی و پایداری.عامل جدایی من از زمین,واسطه نزدیکی من به خدا.

کوه, تنها سکون تکرار ناپذیر.سکونی که خود دیگران  را از حرکت باز دارد.گویی زمان متوقف شده است و او,تنها او حرکت می کند.

اما خوب که نگاه می کردی رنگهای دیگری هم پیدا بود.حاشیه بالای کوه کمی سیاه بود.کوه, این سایه افکن بزرگ زمین,اسیر سایه ابرها شده بود.ابرهای سفید و کمی بالاتر ابر های سیاه. بالاتر از سیاهی نیز رنگی بود, کمی ابی وکمی رنگ خدا.

در راه برگشت بودیم که تازه فهمیدم هیچ عکسی نگرفتم غافل از اینکه چشم, ابزار صادق انتقال حس از درون, یگانه تصویر گر دنیای بیرون,از تمام طبیعت عکس گرفته است.جاده عکسهای زیادی داشت.قتل گلهای بی گناه به دست دخترهای متمدن قابل بخشش نبود.خورشید,سردار بزرگ سپاه طبیعت به انتقام جویی از انها بر خاسته بود و همچون دیوانه ای سر و صورت انها را به زیر بار مشت و لگد گرفته بود.

صدای خنده ماشینها به جمله (( دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.)) مرا به وجد می اورد.تضاد طبقاتی زودتر از قربانیان خود به حاشیه کنار جاده رسیده بود.پیاز درجه یک کیلویی 280 تومان__پیاز کیلویی 200 تومان.

بر روی سنگی نوشته شده بود: بر محمد صلوات بفرست. فکر کردم نویسنده با ذوق ان از روی بی حوصلگی ان را در جایی گم نوشته است ولی بعد فهمیدم که نویسنده از ترس متهم شدن به جرم بی فرهنگی ان را در جایی دور نوشته است.نویسنده کهن فکر چیزی را دیده بود که انسان روشن فکر امروزی به ندرت می بیند.او فرق بین بیننده و نگاه کننده رابه خوبی رعایت کرده بود.در نظر او بیننده انسانی نیازمند بود اما نگاه کننده جستجوگری بود که نه نیاز به رنگ سبزداشت و نه محتاج چاپ درشت بود.

گرچه کوه را برای غیر قابل تصرف بودن و پسر عمویم را به جرم بی ریا بودن محکوم کردند ولی کسی دخترها را به خاطر بلند خندیدن محکوم نکرد و این تنها عدالتی بود که برپا شد.

این یکی رو سیزده بدر همین امسال نوشتم.شاید برای اینکه عادت نوشتن از یادم نره.گرچه خیلی ها این یکی رو توی بلاگ برفراز هم خونده باشند ولی لازم دونستم اینجا هم بنویسمش.

  نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 12:58  توسط دل من  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM